گويند
رخت شد دم طاوس و غنچه شد سر طوطى * ز خلق بلبله بايد گشود خون كبوتر
گويند
اى عيش خوش دلير به من رو نهادهاى * يك لحظه باش تا غم او را خبر كنم
گويند
منجم گفت ديدم طالعت را * دروغى گفت من طالع ندارم
محتشم
مهر فلك كنيزك خورشيد نام اوست * كاندر پس سه پرده نشستهاست از حجاب
وز شرم ، كس نكرده نگه بر رخش درست * از بسكه دارد از نظر مردم اجتناب
در خواب نيز تا نتواند نظر فكند * نامحرمى بر آن مه خورشيد احتجاب
نبود عجب اگر كند از ديده ذكور * معمار كارخانهى احساس منع خواب
خود هم به عكس صورت خود گر نظر كند * ترسم كه عصمتش كند اعراض در عتاب
فرمان دهد كه عكس پذيرى بعهد او * بيرون برد قضا هم از آيينه هم زآب
*
از نگارين صور جاريههاى حرمش * صورتى را كه كشد كلك مصور به جدار
زاقتضاى قورق عصمت او شايد اگر * روى برتابد و از شرم كند بر ديوار
گر به سيماى تو ( وى ) از روزن جنت حورى * خفتهى خواب عدم را بنمايد ديدار
تا نگويد كه چه ديدم فلكش گرچه زنو * بدهد جان ولى از وى بستاند گفتار
گر زمين حرمش از نظر نامحرم * روز و شب مخفى و مستور بدارد جبار
سايه زان پيكر پر نور نيفتد به زمين * نه باعجاز بميراث رسول مختار