جامى
احن شوقا الى ديار * لقيت فيها جمال سلمى
كه مىرساند از آن نواحى * نويد لطفى بجانب ما
بوادى غم منم فتاده * زمام فكرت ز دست داده
نه بخت ياور نه عقل رهبر * نه تن توانا نه دل شكيبا
زهى جمال تو قبلهى جان * حريم كوى تو كعبهى جان
فان سجدنا اليك نسجد * و ان سعينا اليك نسعى
اگر بجورم بر آورى جان * و گر به تيغم بيفكنى سر
قسم بجانت كه بر نيارم * سر ارادت ز خاك آن پا
بنار گفتى فلان كجايى * چه بود حالت درين جدايى
مرضت شوقا و مت شوقا * فكيف اشكو اليك شكوى
برآستانت كمينه جامى * مجال ديدن نديد از آن رو
بكنج فرقت نشست محزون * بكوى محنت گرفت مأواى
حافظ
با مدعى مگوييد اسرار عشق و مستى * تا بىخبر بميرد در رنج خودپرستى
با ضعف و ناتوانى همچون نسيم خوش باش * بيمارى اندرين غم خوشتر ز تندرستى
در مذهب طريقت خامى نشان كفر است * آرى طريق رندان چالاكى است و چستى
عاشق شو ار نه روزى كار جهان سرآيد * ناخوانده نقش مقصود از كارگاه هستى
آن روز ديده بودم اين فتنها كه برخاست * كز سركشى زمانى با ما نمىنشستى
خار ار چه جان بكاهد گل عذر آن بخواهد * سهل است تلخى من در جنب ذوق و مستى