وه كزين كس نشانه پيدا نيست * اثرى در زمانه قطعاً نيست
ور كسى را برم گمان كه ويست * چون شود ظاهر آنچنانكه ويست
يابمش معجبى به خود مغرور * طورش از اهل دين و دانش دور
نه از اين كار در دلش دردى * نه از اين راه بر رخش گردى
نه ز علم درايتش خبرى * نه ز سر روايتش اثرى
سخن او به غير دعوى نه * همه دعوى و هيچ معنى نه
طالبان را شود به توبه دليل * بنمايد بسوى زهد سبيل
بر سر راه خلق چاه كن است * ره نما نيست او كه راه زن است
چون شود گم بسوى حق ره ازو * هست شيطان نعوذ باللَّه ازو
گر كسى را بود شكيبايى * وقت تنهاييست و يكتايى
خانه در سوى انزوا كردن * رو به ديوار عزلت آوردن
دل به يكباره در خدا بستن * خاطر از فكر خلق بگسستن
بر در دل نشستن از پى پاس * تا به بيهوده نگذرد انفاس
ور ز غوغاى نفس اماره * از جليسى نباشدت چاره
شوانيس كتابهاى نفيس * انّها فى الزمان خير جليس
مصحفى جوى روشن و خوانا * راست چون طبع مردم دانا
در حديث صحيح مصطفوى * باشى از خلق و سيرت نبوى
وز تفاسير آنچه مشهور است * كه ز تحريف مبتدع دور است
وز فروع و اصول شرع هدى * آنچه لايق نمايد و اولى
وز فنون ادب چه نحو و چه صرف * و آن چه باشد در آن علوم شگرف
وز رسالات اهل كشف و شهود * وز مقالات اهل ذوق و وجود
آنچه باشد به عقل و فهم قريب * كه شود منكشف بفهم لبيب
وز دواوين شاعران فصيح * وز مقالات ناظمان مليح
آنچه قبضت كند به بسط دل * چه قصيده چه مثنوى چه غزل
چون ترا جمع گردد اين اسباب * روى دل ز اختلاط خلق بتاب
گوشهاى گير و گوش با خود دار * ديدهى عقل و هوش با خود دار
بگذر از نفس و صاحب دل باش * حسب الامكان مراقب دل باش