گويند
در گردش افلاك چو كردم نظرى * از مردم و آدمى نديدم اثرى
هر جا كه سرى بود فرو رفت به خاك * هر جا كه خرى بود بر آورد سرى
سيد رضى
ابن ابى الحديد در شرح نهجالبلاغه مىنويسد : سيد رضى عليه الرحمه ، همتى عالى داشت و همين همت عالى او باعث شده بود كه در امور مهمى چون خلافت وارد بحث شود .
سينه او از اين موضوع مجروح بود وى اين مطالب را به شعر آورده بود . البته زمانه با وى همراهى نكرد ، او اندك اندك آب مىشد و با اينحال از دنيا رفت و به هدفش نرسيد .
ابن ابى الحديد مىنويسد : ابواسحاق صابى با سيد رضى سابقه دوستى داشت و اشعارى بين آن دو رد و بدل شده بود . صابى به سيد گفته بود كه به خلافت خواهى رسيد و سپس از او خواسته بود كه فرزندان وى را دريابد . سيد هم در پاسخ او نوشته بود كه اگر خليفه شدم از اقدام خير در حق بستگان تو دريغ نمىكنم .
اين اشعار بين مردم منتشر شد ، صابى انكار كرد كه به سيد چيزى نوشتهباشد و گفت كه من ابوالحسن على بن عبدالعزيز كاتب طبايع بالله را در اشعارم مدح كردهام .
قادر بالله ، مجلسى ترتيب داد و ابواحمد موسى و فرزندش ابوالقاسم مرتضى ( برادر سيد رضى ) و گروهى از فقهاء را دعوت كرد و اشعار سيد رضى كه از وضع موجود اظهار نگرانى كردهبود و به فاطميان مصر توجه داشت ، براى آنان خواند . سپس به ابواحمد پدر سيد رضى گفت : به پسرت بگو كه از ما چه ظلمى به او رسيده و از پادشاه مصر چه خيرى مىبيند كه چنين گفته است ؟ ما او را كمك كرديم ، مسئول نقابت و ديوان مظالم نموديم ، خلافت حرمين و حجاز را به او سپرديم ، اميرحاج نموديم ! شاه مصر چه اضافه دارد كه به او بدهد .
ابواحمد گفت : من اين شعر را از او نشنيدهام و به خط او نديدهام ، ممكن است كسى سروده و به نام او منتشر كردهباشد . خليفه گفت : اگر چنين است استشهادى مىنويسم و نسبت واليان مصر را انكار مىكنيم و محمد ( سيد رضى ) نظر خود را بنويسد . استشهاد آماده شد و حضار و ابواحمد و برادر سيد رضى آن را امضاء كردند . وقتى براى سيد رضى فرستادند ، گفت : اشعار را من نگفتهام ولى امضا نمىكنم چرا كه از فاطميان مصر مىترسم . پدرش اصرار كرد ولى او ابا نمود . پدرش گفت : عجيب است كه از ششصد فرسخ راه بيمناكى ولى از شش زراعى خوف ندارى . خليفه از جريان مطلع شد ولى به روى خود نياورد اما سمت