خدا تو را هدف تير قرار داد . ابوالاسود گفت : دروغ گفتيد ، اگر خدا مرا هدف قرار مىداد ، تير او خطا نمىرفت ؛ شما مرا مورد هدف تيرتان قرار داديد و اشتباه كرديد .
پيرمرد شهوتران
پيرمردى مىخواست كنيز جوانى بخرد ، ولى كنيز حاضر نبود در اختيار او قرار گيرد .
پيرمرد گفت : اين پيرى تو را به شك نيندازد ، در پى آن چيزى است كه از آن خوشت مىآيد ، كنيز گفت : آيا دوست دارى در كنار تو پيرزنى شهوتران باشد !
سواره پيش از مركب
پيرى بر الاغى سوار بود و خود را بر الاغ تكان مىداد ، گويى عجلهى وى بسيار است . بر ظريفى عبور كرد و پرسيد : اى مرد ! تا فلان قريه چقدر راه ماندهاست ؟ ظريف گفت : سه فرسخ ، پرسيد : چه وقت مىرسيم ؟ ظريف گفت : با عجلهاى كه تو دارى ، خودت پس از يك ساعت مىرسى و الاغت بعد از دو روز .
فرزدق
فرزدق زير درختى در صحرا ادرار كرد ، بادى از او رهاشد و در آن اطراف كودكانى از قبيله بودند و بازى مىكردند . فرزدق خواست بفهمد ، صداى او به گوششان رسيده يا نه . لذا پس از فراغت از كارش از كودكان پرسيد ، اين درخت ، سال اول ميوهاش چه بود . يكى از كودكان گفت : سال اول ميوهاش سدر بود و اكنون باد ، فرزدق خجالت كشيد .
كشف عورت
شعبى وارد حمام شد . مردى ديد كه عورتش را نپوشانده بود . شعبى چشمهايش را بر هم گذاشت . پيرمرد گفت : شيخ از كى نابينا شدهاى ؟ شعبى گفت : از وقتى كه تو پردهى حياى خود را دريدى .
ابنهيثم ، اجرت دانش
ابنهيثم حكيم ، انسانى با ورع و زاهد بود و بر خلاف برخى حكيمان ، به دستورات دينى خيلى احترام مىگذاشت . نوشتههاى او در رياضيات بسيار زيادتر از اين است كه بيان شود .
وى شأن دانش را بزرگ داشت . يكى از اميران سمنان به نام سرخاب نزد او آمد تا از او بهره برد ابنهيثم به او گفت : اگر هر ماه صد دينار به من بدهى ، حكمت به تو مىآموزم . امير پول را ماه به ماه به او مىداد و مدتى نزد حكيم بود . وقتى خواست برود ، حكيم همهى پولها را برگردانيد و گفت : نيازى به اين پولها ندارم . مىخواستم رغبت تو را به تعليم آزمايش كنم .