تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكشكول (كشكول) (با ترجمه روان و فهرست موضوعى) (فارسى) — صفحة 698

مساهمون:

ص٦٩٨
از جمادى بىخبر سوى نما * وز نما سوى حيات و ابتلا باز سوى عقل و تمييزات خوش * باز سوى خارج اين پنج و شش تا لب بحر اين نشان پايهاست * پس نشان پا دوان بحر لاست زانكه منزلگاه خشكى زاحتياط * هست دهها و وطنها و رباط هست منزلهاى دريا در وقوف * وقت موجش بىجدار و بىسقوف نيست پيدا اندرين ره پا و گام * نه نشانست آن منازل را نه نام
*
تخم بطى گرچه مرغ خانه‌ات * كرد زير پر چو دايه تربيت مادر تو آن بط و دريا پراست * دايه‌ات خاكى به دو خشكى پراست ميل دريا كه دل تو اندر است * اين طبيعت جانت را از مادر است دايه را بگذار در خشك و تران * اندرا در بحر معنى چون بطان گر تو را دايه بترساند زآب * تو مترس و سوى درياها شتاب تو بطى بر خشك و بر تر زنده‌اى * نه چو مرغ خانه خانه كنده‌اى تو ز كرمنا بنىآدم شهى * هم به خشكى هم به دريا پا نهى تو حملناهم على البحر اى جوان * از حملناهم على البر پيش دان
مر ملايك را سوى بر راه نيست * جنس حيوان هم زبحر آگاه نيست تو بتن حيوان بجانى از ملك * تا روى هم بر زمين هم بر فلك

وطن

مردم از نظر دورى و نزديكى به سه دسته قابل تقسيم هستند . الفرقة الاولى : آن طايفه‌اند كه وطن اصلى و مسكن حقيقى خود را بواسطه‌ى تجارت دنياى فانى و شراء مستلذات شهوانى لحظه‌اى فراموش نكنند .
رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ
« 1 » ؛ لاجرم اين سوختگان آتش فراق و محنت اندوختگان درد اشتياق ، به حكم حب الوطن من الايمان ، دمى از ياد رجوع غافل نيستند و از آه و حنين و ناله و انين لمحه فارغ و ذاهل نباشند . الفرقة الثانية : آن طايفه‌اند كه اين خرابه را وطن اقامت ساخته‌اند و علم محبت اين عالم
هامش
( 1 ) - نور ، 37 .
الكشكول (كشكول) (با ترجمه روان و فهرست موضوعى) (فارسى) — صفحة 698 | الشيخ البهائي العاملي / على غضنفرى