افراختهاند و از جهت ذهول و نسيان وطن اصلى به حال رجوع كمتر پرداختهاند ؛ لاجرم به مذكر احتياج دارند و به تنبيه ، ياد وطن بخاطر آورند و بالقاء سمع و حضور قلب استماع مقال اهل كمال نمايند و دست طلب دامن جان ايشان گيرد و آتش اشتياق در تنور سينه ايشان اشتعال پذيرد و به مناعت اقتدا و سعادت اهتدا راه يابند و از شجره موعظت ثمره تذكر معاد درچينند
إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ .
« 1 »
الفرقة الثالثة : آن گروهاند كه اين رصدگاه حوادث را بر پيشگاه عالم قدم برگزيدند و اين رباط ويرانه را خوشتراز معموره ديار اصلى ديدند و بدين ظل زايل و ملك خامل چنان فريفته گشتند كه به كلى محبت وطن اصلى از خاطر ايشان رفت . . .
وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ . . .
« 2 » و حكم
. . . نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ . . .
« 3 » داغ پيشانى جان ايشان گشت ؛ لاجرم نه از گويندگان شنوند ، و نه به جويندگان گروند .
پس طايفهى اول مرشدان كاملند از انبياء و اوليا و طايفه دوم ارباب ايمان كه قابل اكتساب عرفان اند و طايفهى سيم اصحاب كفر و طغيان كه نه مرشدند و نه مسترشد ، و الى هذه الطوايف اشار فى نهجالبلاغه بقوله :
النّاسُ ثلاثةٌ : عالمٌ ربانىٌّ ، و متعلِمٌ على سبيلِ نَجاةٍ و هَمَجٌ رَعاعٌ . « 4 »
جامى
نيست پوشيده پيش اهل ادب * كه بود ريش پر بعرف عرب
ليكن آن پر كه حسن مرغ و جمال * زند از وى سوى عدم پر و بال
گرچه خيزد همين ز روى ذقن * رود از وى لطافت همه تن
نرگس چشم از آن شود بى آب * لاله رو از آن شود بى تاب
خم ابرو كه خوانيش مه نو * شود از ريش داس عمر درو
قد كه باشد نهال تازه و تر * خشك چوبى شود سزاى تبر
هامش
( 1 ) - ق ، 37 .
( 2 ) - اعراف ، 176 .
( 3 ) - حشر ، 19 .
( 4 ) - نهجالبلاغه ، حكمت 147 . اين پاراگراف در متن كشكول به زبان فارسى نگاشته شده و عيناً منتقل شدهاست .