جماعت حاضر نمىشد مگر اينكه عدهاى او را نگهبانى مىدادند تا مبادا دريده شده و خورده شود .
ابونصر كاتب در باره اين قحطى گفته است : مردم به گرانى يا آشوبى كه خود به راه انداختند ، افتادند . هركه در خانه مىماند از گرسنگى ميمرد و اگر بيرون مىآمد ، مردم او را مىخوردند .
قد اصبح الناس فى غلاء * او فى بلاء تداولوه
من يلزم البيت مات جوعاً * او يشهد الناس ياكلوه
من هم در گرانى شديدى كه در تبريز در سال 988 اتفاق افتاد شعرى سرودم كه : از خانه خارج نشو و مانند شكار از بيم شكارچى در گرسنگى بسر ببر ، چرا كه ممكن است گرسنگان تو را بربايند و حليم بپزند .
لا تخرجن من البيوت * و كن لجوعك كالفريسه
لا يخطفنك الجايعون * فيطبخون لهم هريسه
مولوى
باز مىگيرند چون استارها * نور از آن خورشيد اين ديوارها
شيشههاى رنگ رنگ آن نور را * مىنمايد اينچنين رنگى بما
چو نماند شيشههاى رنگ رنگ * نور بىرنگت كند آنگاه دنگ
خوى كن بىشيشه ديدن نور را * تا چو شيشه بشكند نبود عمى
*
ديده دل كو بگردون بنگريست * ديد كانجا هر دمى مينا گريست
قلب اعيانست و اكسير محيط * ايتلاف خرقهى تن بىمحيط ( مخيط )
تو از آن روزى كه در هست آمدى * آتشى يا باد يا خاكى بدى
گر ترا بودى در آن حالت بقا * كى رسيدى مر ترا اين ارتقا
از مبدل هستى اول نماند * هستى بهتر بجاى آن نشاند
همچنين تا صد هزاران هستها * بعد يكديگر دوم به زابتدا
اين بقاها زين فناها يافتى * از فنايش رو چرا بر تافتى
زان فناها چه زيان بودت كه تا * بر بقا چسبيدهاى اى ناسزا
چون دوم از اولينت بهتر است * پس فنا جوى و مبدل را پرست
صد هزاران حشر ديدى اى عنود * تاكنون هر لحظه از به دو وجود