چقدر زشتى نه كرامتى دارى ، نه از خاندان با كرامتى هستى . با عمامه چون ميمونى ، بىعمامه چون خوكى ، قرمزى ميمون و بىارزشى خوك را در خود پى در پى جمع كردهاى هر نعمتى از دنيا داشتهباشى ، خوشحال نباش كه قيامت نزديك است .
الا قبحت انت ابادلامة * فلست من الكرام و لا كرامة
اذا لبس العمامة قلت قرد * و خنزير اذا نزع العمامة
جمعت دمامة و جمعت لؤما * كذلك الؤم يتبعه الدمامة
فان تك قد جمعت نعيم الدنيا * فلا تفرح فقد دنت القيمة
منصور چنان خنديد كه به پشت افتاد و جايزهاى به من داد ، هر يك از حضار نيز جايزهاى به من دادند .
غريب
غريب از زنان زمان خود زيباتر ، ماهرتر ، سبك روحتر و حاضر جوابتر بود . زيبا شعر مىسرود و آهنگهاى تأثيرگذارى داشت . وى عاشق محمد بن حامد شد و او نيز شيفتهى وى گرديد . در كتاب لسان المحاضر والنديم آمدهاست كه روزى غريب وى را ديد و گفت :
حال حاضر تو با گذشته چه فرقى دارد ؟ محمدبن حامد گفت : بدتر شدهاست . غريب گفت :
آن را عوض كن . محمد گفت : اگر عشق در اختيار من بود چنين مىكردم . غريب گفت : پس با اين حساب ، ناراحتى تو طولانى خواهد بود . محمد گفت : چارهاى جز صبر با سختى نماندهاست ، نشنيدهاى شعر عباس ابناحنف را كه مىگويد : سختى طولانى و اميد عشق بهتر است از راحتى در نااميدى .
تعب يطول مع الرجاء لدى الهوى * خير له من راحة فى اليأس
وقتى مأمون از حال اين دو باخبر شد ، دستور داد جامه پشمين بر بدن غريب بپوشانند و يقه آن را تنگ كنند و در جايى تاريك وى را حبس كنند . مدتى گذشت و نور خورشيد نديد و تنها از زير در آب و نمك به او مىدادند . در مجلسى حال او به مأمون گزارش شد ، دل خليفه سوخت و دستور به آزادى وى داد وقتى در باز شد و خارج گشت گفت : او را از ديدگانم دور كردند با اينكه وى در دل من ممثل بود ، او محجوب همواره هويداست .
حجبوه عن نظرى فمثل شخصه * فى القلب فهو محجب لا يحجب
اين شعر كه به مأمون رسيد گفت : اين زن هرگز درست نمىشود .