ستايش
روزى مأمون بار عام داد و به نياز حاجتمندان رسيدگى مىكرد . اديبى وارد شد و حاجتى طلب كرد . مأمون توجهى نكرد . اديب گفت : شكر تو بر من لازم است . امير گفت : نزد كسىكه به شكر تو نياز دارد برو و هرچه مىخواهى بخواه . اديب گفت : اگر ثرتمند بهخاطر مقام بالايش محتاج به شكر كسى نباشد ، خدا بندگانش را به شكر خود دعوت نمىكرد .
و لو كان لا يجزى علس الشكر مالك * لعزة قدروا علو مكان
لما امراللَّه العباد بشكره * و قال اشكروا لى ايها الثقلان
خليفه احسنت گفت و افزود : اگر خداى خليفه دوست داشتهباشد بندگانش سپاسگزارى كنند ، بر خليفه لازم است نياز آنها برآورد . سپس نياز او را مرتفع ساخت .
زيادبن عبداللَّه
در كتاب روح النديم آمدهاست : زيادبن عبداللَّه والى مدينه شد . يكى از اشراف مدينه غذايى براى او طبخ كرد و آن را براى وى فرستاد ، وقتى غذا رسيد ، والى غذا خورده بود . والى پرسيد چيست ؟ گفتند : طعام فلان شخص است كه براى استاندار ارسال كردهاست . والى عصبانى شد و گفت : بىوقت غذا مىفرستند ! سپس به غلامش خثيم گفت : به رييس شرطه بگويد : اصحاب صفه را دعوت كنند و از اين غذا بخورند . فرستاده طعام به والى گفت : دستور دهيد تا سرپوش خوان را بردارند ببينيد چيست ؟ والى دستور داد سرپوش را بردارند ، مشاهده كرد ماهى و مرغ و جوجه و حلواى معطر و . . . در خوان است . والى خوشحال شد ، در اين حال اصحاب صفه وارد شدند والى گفت : اينها كه هستند ؟ گفتند : اصحاب صفه هستند .
والى گفت : به هر كدام ده تازيانه بزن ، شنيدهام در مسجد بوى گند سر مىدهند و بر ديوار آن ادرار مىكنند . خثيم اصحاب صفه را بيرون كرد و گفت : بيرون برويد والى ديوانه شدهاست .
هجو خود
ابودلامه شاعر شامى بر مجلس منصور وارد شد . منصور گفت : بايد يكى از اهل مجلس را هجو كنى و الا عهد كردهام زبانت را ببرم . ابودلامه مىگويد : با خود گفتم عهد كرده و چنين مىكند . به اهل مجلس نگاه كردم خليفه و دو فرزندش و پسر عمويش بودند و هر كدام با اشاره انگشت به من مىگفتند اگر از آنها بگذرم انعام به من دهند . مىدانستم اگر كسى از حاضران را هجو كنم كشته خواهم شد . از غلام و خدم و حشم كسى نديدم با خود گفتم گفته يكى از مجلس ، من هم يكى از مجلس هستم لذا خودم را هجو كردم و گفتم : اى ابودلامه