عندنا منافق
، اين حديث آخرين حديث آن باب است .
ترك اولاد
ابراهيم بن ادهم در حال طواف بود . جوانى زيباروى ديد ، با دقت به او نگاه كرد و سپس روى برگرداند ، و ميان جمع غايب شد ، پس از طواف از او پرسيدند سبب آن چه بود ؟ نيز به او گفتند : به ياد نداريم تاكنون به جوان زيبايى نگاه كردهباشيد . ابراهيم گفت : او پسر من است من در خراسان او را كه طفل بود رهاكردم ، اينك كه جوان شده در پى من است .
ترسيدم كه مرا از ياد خدا باز دارد ، ترسيدم كه مرا بشناسد و با من مأنوس گردد .
گويند
راضى بهغم جداييم خواهى ساخت * بيگانه ز آشناييم خواهى ساخت
جور تو زياده از حد صبر من است * مشهور به بىوفاييم خواهى ساخت
دو ذبح شده
در بارهى اين فرمايش پيامبر كه من فرزند دو ذبيحه هستم . بايد گفت : عبدالمطلب خواب ديد كه چاه زمزم حفر مىكند و در خواب محل چاه را به او ياد دادند . وى حفر چاه را آغاز كرد و فرزندى جز حرب نداشت . او نذر كرد كه اگر ده پسر داشتهباشد ، هرگاه بالغ شدند يكى را در راه خداى كعبه قربانى كند . وقتى صاحب ده پسر شد ، او را به نذرش يادآورى كردند و او اطاعت كرد . اسم همه را در ظرفى نوشت و قرعه به نام عبداللَّه افتاد . وى شمشير كشيد تا عبداللَّه را ذبح كند . قريشيان از هر سو سر كشيدند و گفتند دست نگه دار تا فكرى كنيم . آنان اسم ده شتر و عبداللَّه را نوشتند و قرعه زدند ، باز نام عبداللَّه درآمد . شتران را به بيست رساندند و قرعه زدند باز به نام عبداللَّه درآمد ، و همينطور تكرار كردند ، وقتى تعداد شتران به صد رسيد ، قرعه به نام صد شتر درآمد . عبدالمطلب فرمان داد شتران را نحر كردند و در قربانگاه گذاشتند و هيچ انسان و درندهاى را از آن منع نكردند . بههمين خاطر پيامبر فرمود : من فرزند دو ذبيح هستم . « 1 »
گويند
قرب نه بالا و پستى رفتن است * قرب حق از قيد هستى رستن است
هامش
( 1 ) - مراد پيامبر از ذبيح دوم ، جد اعلاى او حضرت اسماعيل است كه او نيز بنابر رؤياى صادقه پدرش ابراهيم عليه السلام مىبايست ذبح مىشد ولى خداوند قوچى را فديه او قرار داد .