سعدى
اگر در جهان از جهان رستهايست * در از خلق بر خويشتن بستهايست
فراهم نشينند تر دامنان * كه اين زهد خشك است و آن دام نان
كس از دست جور زبانها نرست * اگر خود نمايست و گر حق پرست
اگر بر شوى چون ملك به آسمان * بدامن در آويزدت بد گمان
بكوشش توان دجله را پيش بست * نشايد زبان بدانديش بست
تو روى از پرستيدن حق مپيچ * بهل تا نگيرند خلقت به هيچ
چو راضى شد از بنده يزدان پاك * گر اينها نباشند راضى چه باك
بدانديش خلق از حق آگاه نيست * زغوغاى خلقش به حق راه نيست
از آن رو به جايى نياوردهاند * كه اول قدم بىغلط كردهاند
دو كس بر حديثى گمارند گوش * از اين تا بدان اهرمن تا سروش
يكى پند گيرد دگر ناپسند * نپردازد از حرف گيرى به پند
فرو مانده در كنج تاريك جاى * چه دريابد از جام گيتى نماى
مپندار گر شير و گر روبهى * كزينان به مردى و حيلت رهى
اگر كنج خلوت گزيند كسى * كه پرواى صحبت ندارد بسى
مذمت كنندش كه زرقست و ريو * زمردم چنان مىگريزد كه ديو
و گر خنده رويى است و آميزكار * عفيفش ندانند و پرهيزگار
*
اى اجل آنقدرى صبر كن امروز كه من * لذتى يابم از آن زخم كه بر جانم زد
قحطى و استسقاء
هفت سال بر بنىاسرائيل قحطى آمد ، حضرت موسى عليه السلام همراه هفتاد تن براى طلب باران از شهر خارج شد . خدا به پيامبرش فرمود : چگونه دعاى اين امت را اجابت كنم در حالى كه گناه بر آنها سايه افكنده و باطنى آلوده دارند ، مرا بدون اعتماد مىخوانند ، از مكر من در امان هستند ، اى موسى سوى بندهاى از بندگانم كه او را « برخ » گويند برو و او طلب باران كند تا اجابت نمايم .
موسى او را نمىشناخت ، روزى در راه بندهاى سياه را ديد بين دو چشمش اثر سجده نمايان بود و خود را در پارچهاى پيچانده بود . موسى با نور خدا او را شناخت و سلام كرد و