نعمان در پى او بود ولى نمىتوانست او را دستگير كند . او را ايمنى داد و گفت اگر خودش نزد نعمان آيد صد شتر به او بدهد .
وى نزد نعمان آمد ، نعمان چشمان او را پر از شرارت غارتگرى ديد و گفت : تسمع بالمعيدى خير من ان تراه ( مثل عرب است يعنى صداى فلانى بشنوى بهتر است از اينكه او را ببينى از بس كه صورتش زشت است ) . در اينجا مراد نعمان اين بود كه راهزن چيزى شنيده و به حقيقت نمىپيوندد ، و حيلهاى براى دستگيرى او بودهاست .
عمر گفت : آرام باش ، شخصيت انسان به دو عضو اوست . زبان و قلبش ، اگر بگويد با زبان گفته است ولى اگر به قتل برساند با دل چنين كردهاست . نعمان گفت : دانشى دارى ؟ عمر گفت : به خدا آن قدر دارم كه مىتوانم طنابهاى پيچيده را با سخنم باز كنم و مشكلات بسيارى را حل نمايم . نعمان پرسيد : بدترين بد چيست ؟ عمر گفت : زن دهان گشادى كه صدايش بلند و تحركش كم است . نعمان پرسيد : فقر حاضر كدام است ؟ عمر گفت : جوان كم تجربهى زن ذليل ، كه دور زنش بگردد و سخنش را اطاعت كند . اگر زن خشم گيرد ، راضيش كند ، و اگر خشنود باشد ، فديه رضايت به زنش دهد . پرسيد : همنشين بد كيست ؟ عمر گفت :
همسايه تو است كه اگر از تو بالاتر باشد بر تو چيره شود و اگر پايينتر باشد ، تو را دشنام گويد ، او را از عطاى خود منع كنى نفرين كند ، او را عطا دهى ، كفران كند . نعمان پرسيد : خدا پدرت را بيامرزد ، خوب گفتى و پنج هزار درهم به او داد و او را سردار صد تن از دوستان خود كرد .
انفاق
عمر بن هبيرة در قصر خود باديه نشينى را ديد كه شترش را مىراند و به سوى كاخ او مىآيد . به دربان گفت : مانع او شود ، عرب شترش را كنار كاخ خوابانيد تا زمانى كه عمر را ديد . عمر به او گفت : چه مىخواهى ؟ وى دو بيت شعر خواند كه : خدا براى تو بسازد ، نان خوران من زيادند و توان تدارك هزينهى آنها را ندارم ، روزگار با من ناسازگار است . عيال من ، مرا به سوى تو فرستادهاند و منتظرند .
اصلحك اللَّه قل ما بيدى * فما اطيق العيال اذ كثروا
الح دهرى علىّ كلكله * فارسلونى اليك وانتظروا
عمر از اين دو بيت به اهتزاز درآمد و گفت : آنها تو را به سوى من فرستادهاند و منتظرند .
نمىنشينى مگر ثروتمند باز گردى ، سپس هزار دينار به او داد و فوراً به سوى خانوادهاش