تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكشكول (كشكول) (با ترجمه روان و فهرست موضوعى) (فارسى) — صفحة 638

مساهمون:

ص٦٣٨
به خود سر فرو برده همچون صدف * نه مانند دريا برآورده كف گرت عقل يار است ازينان رمى * كه ديوند در صورت آدمى نه مردم همين استخوانند و پوست * نه هر صورتى جان معنى در اوست نه سلطان خريدار هر بنده‌ايست * نه در زير هر ژنده‌اى زنداه‌ايست اگر ژاله هر قطره‌اى در شدى * چو خر مهره بازار ازو پر شدى
*
قضا را من و پيرى از فارياب * رسيديم در خاك مغرب به آب
مرا يك درم بود و برداشتند * بكشتى و درويش بگذاشتند سباحان براندند كشتى چو دود * كه آن ناخدا ، ناخدا ترس بود مرا گريه آمد ز تيمار جفت * بر آن گريه قهقهه بخنديد و گفت مخور غم براى من اى پر خرد * مرا آنكس آرد كه كشتى برد بگسترد سجاده بر روى آب * خيالست پنداشتم يا به‌خواب ز مدهوشيم ديده آنشب نخفت * نظر بامدادن به من كرد و گفت عجب ماندى اى يار فرخنده راى * ترا كشتى آورد ما را خداى چرا اهل معنى بدين نگروند * كه ابدال در آب و آتش روند نه طفلى كز آتش ندارد خبر * نگهداردش مادر مهرور پس آنان‌كه در وجه مستغرقند * شب و روز در عين حفظ حقند نگهدارد از تاب آتش خليل * چو تابوت موسى ز غرقاب نيل چو كودت بدست شناور در است * نترسد اگر دجله پهناور است چو بر روى دريا قدم چون زنى * چو مردان كه بر خشك وتر دامنى
*
مگر ديده‌باشى كه در باغ و راغ * بتابد به شب كرمكى چون چراغ يكى گفتش اى كرمك شب فروز * چه بودت كه پيدا نباشى بروز ببين كاتشين كرمك خاك زاد * جواب از سر روشنايى چه داد كه من روز و شب جز به صحرا نيم * ولى پيش خورشيد پيدا نيم قدم پيش نه كز ملك بگذرى * كه گر باز مانى ز دد كمترى
الكشكول (كشكول) (با ترجمه روان و فهرست موضوعى) (فارسى) — صفحة 638 | الشيخ البهائي العاملي / على غضنفرى