به خود سر فرو برده همچون صدف * نه مانند دريا برآورده كف
گرت عقل يار است ازينان رمى * كه ديوند در صورت آدمى
نه مردم همين استخوانند و پوست * نه هر صورتى جان معنى در اوست
نه سلطان خريدار هر بندهايست * نه در زير هر ژندهاى زنداهايست
اگر ژاله هر قطرهاى در شدى * چو خر مهره بازار ازو پر شدى
*
قضا را من و پيرى از فارياب * رسيديم در خاك مغرب به آب
مرا يك درم بود و برداشتند * بكشتى و درويش بگذاشتند
سباحان براندند كشتى چو دود * كه آن ناخدا ، ناخدا ترس بود
مرا گريه آمد ز تيمار جفت * بر آن گريه قهقهه بخنديد و گفت
مخور غم براى من اى پر خرد * مرا آنكس آرد كه كشتى برد
بگسترد سجاده بر روى آب * خيالست پنداشتم يا بهخواب
ز مدهوشيم ديده آنشب نخفت * نظر بامدادن به من كرد و گفت
عجب ماندى اى يار فرخنده راى * ترا كشتى آورد ما را خداى
چرا اهل معنى بدين نگروند * كه ابدال در آب و آتش روند
نه طفلى كز آتش ندارد خبر * نگهداردش مادر مهرور
پس آنانكه در وجه مستغرقند * شب و روز در عين حفظ حقند
نگهدارد از تاب آتش خليل * چو تابوت موسى ز غرقاب نيل
چو كودت بدست شناور در است * نترسد اگر دجله پهناور است
چو بر روى دريا قدم چون زنى * چو مردان كه بر خشك وتر دامنى
*
مگر ديدهباشى كه در باغ و راغ * بتابد به شب كرمكى چون چراغ
يكى گفتش اى كرمك شب فروز * چه بودت كه پيدا نباشى بروز
ببين كاتشين كرمك خاك زاد * جواب از سر روشنايى چه داد
كه من روز و شب جز به صحرا نيم * ولى پيش خورشيد پيدا نيم
قدم پيش نه كز ملك بگذرى * كه گر باز مانى ز دد كمترى