شاختر از بهر گل نوبر است * هيزم خشك از پى خاكستر است
عهد جوانى بهسر آمد مخسب * روز شد اينك سحر آمد مخسب
*
ترا حرفى به صد تزوير در مشت * منه بر حرف كس بيهوده انگشت
سخن در تندرستى تن درست است * كه در سستى همه تدبير سست است
چو خواهى صد قبا در شادكامى * بدر پيراهنى در نيكنامى
بدين قالب كه بادش در كلاه است * مشو غره كه اين يك مشت كاه است
رها كن غم كه دنيا غم نيرزد * مكش سختى كه سختى هم نيرزد
چنان راغب مشو در جستن كام * كه از نايافتن رنجى سرانجام
*
حديث كودكى و خودپرستى * رها كن كان خمارى بود و مستى
چو عمر از سى گذشت و يا خود از بيست * نمىشايد دگر چون غافلان زيست
نشاط عمر باشد تا چهل سال * چهل رفته فرو ريزد پر و بال
پس از پنجه نباشد تندرستى * بصر كندى پذيرد پاى سستى
چو شصت آمد نشست آمد پديدار * چو هفتاد آمد افتاد آلت از كار
به هشتاد و نود چون در رسيدى * بسا سختى كه از گيتى كشيدى
از آنجا گر به صد منزل رسانى * بود مرگى به صورت زندگانى
سگ صياد كاهو گير گردد * بگيرد آهويش چون پير گردد
چو در موى سياه آمد سپيدى * پديد آمد نشان نااميدى
ز پنبه شد بناگوشت كفن پوش * هنوز اين پنبه بيرون نارى از گوش
جوانى گفت پيرى را چه تدبير * كه يار از من گريزد چون شوم پير
جوابش داد پير نغز گفتار * كه در پيرى تو خود بگريزى از يار
*
غافل منشين نه وقت بازيست * وقت هنر است و سرفرازيست
امروز كه روز عمر برجاست * مىبايد كرد كار خود راست
فردا كه اجل عنان بگيرد * عذر تو بهجان كجا پذيرد
از پنجهى مرگ جان كسى برد * كو پيش ز مرگ خويشتن مرد