رام شد صيد پيشه ز افسونش * داد رشته بدست مجنونش
دست خود طوق گردن او ساخت * به زبان تفقدش بنواخت
بوسه بر چشم و گردن او داد * رشته از دست و پاى او بگشاد
گفت رو رو فداى ليلى باش * همچو من در دعاى ليلى باش
لاله مىخور بجاى خار و گياه * وز خدا سرخ روييش مىخواه
سبزه مىخور بگرد چشمه و جوى * بهر سرسبزيش دعا مىگوى
تا زليلى بود ترا بويى * كم مباد از وجود تو مويى
شاد زى از عنايت مولى * در حماى حمايت ليلى
سعدى
سالها بر تو بگذرد كه گذر * نكنى سوى تربت پدرت
تو بجاى پدر چه كردى خير * كه همان چشم دارى از پسرت
گويند « 1 »
آنها كه محيط علم و آداب شدند * در مجلس فضل شمع اصحاب شدند
ره زين شب تاريك نبردند برون * گفتند فسانهاى و در خواب شدند
نظامى
جهان چيست بگذر ز نيرنگ او * رهايى به چنگ آور از چنگ او
فلك در بلندى زمين در مغاك * يكى طشت خون و يكى طشت خاك
نبشته درين هر دو آلوده طشت * ز خون سياوش بسى سر گذشت
جهان گر چه آرامگاهى خوش است * شتابنده را لعل در آتش است
مقيمى نبينى درين باغ كس * تماشا كند هر يكى يك نفس
دو در دارد اين باغ آراسته * در و بند از اين هر دو برخاسته
درآى از در باغ و بنگر تمام * ز ديگر در باغ بيرون خرام
درو هر دمى نوبرى مىرسد * يكى مىرود ديگرى مىرسد
نهايم آمده از پى دلخوشى * مگر از پى رنج و محنت كشى
درين دم كه دارى بشادى بههيچ * كه آينده و رفته هيچ است هيچ
هامش
( 1 ) - رباعى مزبور در رباعيات خيام آمده و از اوست .