چمن چگونه برآراست قامت عرعر * صبا چگونه به پيراست طرهى شمشاد
دلم چه مايه جگر خورد تا بدانستم * كه آدمى ز چه پيدا شد و پرى ز چه زاد
و ليك هيچم از اين در عراق حاصل نيست * خوشا فسانهى شيرين و قصهى فرهاد
تنعمى كه من از فضل در جهان ديدم * همان جفاى پدر بود و سياى استاد
امل ز رغبت او در سخا همى نازد * چو دايگان عروس از حريصى داماد
دنيا
سليمان بن داود عليهما السلام از كنار درختى گذشت كه پرندهاى بر آن آواز مىخواند ، سليمان به يارانش گفت : مىدانيد چه مىخواند ؟ گفتند : خدا و رسولش داناتر است . سليمان گفت :
مىگويد : اكنون نصفى از يك خرما خوردم ، خاك بر سر دنيا .
اخلاص
عارفى گويد : وقتى ظاهر و باطن آدمى مساوى شود ، نشانه انصاف است و چون باطنش بهتر باشد ، نشانه فضيلت است و اگر ظاهرش بهتر باشد نشانه هلاكت است .
جامى
صيد جويى بدشت دام نهاد * آهوى وحشيش بدام افتاد
بست پايش چو بود در دل وى * كه برد زنده تا نواحى حى
نا نهاده ز دشت پا بيرون * شد دوچار وى از قضا مجنون
ديد آن پاى بسته آهو را * از دل خسته خواست آه او را
گفتش اين صيد را چه آزارى * دست و پا بستهاش چرا دارى
او به صورت مشابه ليلى است * گر بليلى ببخشيش اولى است
نرگسش را نداده سرمه جلى * ورنه بودى بعينه او ليلى
گردنش را نسوده عقد گهر * ورنه ليلى بدى همه يكسر
خواند از شوق يار فرزانه * صد از اينسان فسون و افسانه