*
چشم عبرت بين چرا در قصر شاهان ننگرد * تا چسان از حادثات دور گردون شد خراب
پرده دارى مىكند بر طاق كسرى عنكبوت * جغد نوبت مىزند بر قلعهى افراسياب
*
خوبى همين كرشمه و ناز و خرام نيست * بسيار شيوههاست بتان را كه نام نيست
*
خاموش شد عالم به شب تا چست باشى در طلب * زيرا كه بانگ و عربده تشويش خلوت خانه شد
مولوى
جانها را بستهاند از آب و گل * چون رهند از آب و گلها شاد دل
در هواى عشق حق رقصان شوند * محو قرص بدر بىنقصان شوند
چون نقاب تن رود از روى روح * از لقاى دوست يابد صد فتوح
مىزند جان در جهان آبگون * نعرهى يا ليت قومى يعلمون
گويم
*
در اول چو خواهى كنى مال جمع * بسى رنج بر خويش بايد گماشت
پس از بهر آن تا بماند بجاى * شب و روز مىبايدش پاس داشت
وز اين جمله اينحال مشكلتر است * كه آخر به حسرت ببايد گذاشت
گويم
*
ملك ملك اوست او خود مالكست * غير ذاتش كل شىء هالك است
هالك آمد پيش وجهش هست و نيست * هستى اندر نيستى خود طرفهايست
گويند
خاطرم جمع است از بدگويى دشمن كه يار * گوش بر حرفش نيندازد چو نام من برد