تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكشكول (كشكول) (با ترجمه روان و فهرست موضوعى) (فارسى) — صفحة 570

مساهمون:

ص٥٧٠
سردى آب مىآفريند و نه خضاب موى سياه آورد .

عذر حيض

مردى از زنش خواست كه شب نزد او بماند . زن عذر حيض خود را چنين بيان كرد :
به‌قتل چون منى گر خاطرت خشنود مىگردد * به‌جان منت ولى تيغ تو خون آلود مىگردد
نظامى
زن گرنه يكى هزار باشد * در عهد ، كم استوار باشد چون نقش وفا و عهد بستند * بر نام زنان قلم شكستند زن دوست بود ولى زمانى * تا جز تو نيافت مهربانى زن راست نيارد آنچه بازد * جز زرق نسازد آنچه سازد بسيار جفاى زن كشيدند * در هيچ زنى وفا نديدند زن چيست فسانه گاه نيرنگ * در ظاهر صلح و در نهان جنگ در دشمنى آفت جهان است * چون دوست شود بلاى جان است زن ميل به مرد بيش دارد * ليكن سروكار خويش دارد اين كار زنان دست باز است * افسون زنان بد دراز است

كفاره‌ى ستايش

عادت احمد معروف به ابن‌مدبر اين بود كه اگر شاعرى او را هجو مىكرد ، به دو تن از غلامانش دستور مىداد او را به مسجد ببرند و از وى جدا نشوند تا صد ركعت نماز بخواند .

شاعر و صراف

اديبى گويد : شاعر چون صراف است . اين دو مىكوشند آنچه از درهم‌هاى بدلى در كيسه خود دارند رواج دهند .

نفس آلوده كننده هوا

هارون الرشيد نزديك صبح به هم خواب خود مىگفت : برخيز تا از هواى خوب بهره بريم پيش از اينكه نفس مردم آن را به گند كشد .

شعر عاشقانه

خواجه حبيب‌اللَّه ساوه‌اى هروى كه وزير زمانه خود بود ، غلامى به نام نفس داشت . نرگسى فريفته آن غلام شد و بيمار گشت . خواجه ، نفس را فرستاد تا از او عيادت كند و با او