سعدى
صاحبدلى به مدرسه آمد ز خانقاه * بشكست عهد صحبت اهل طريق را
گفتم ميان عالم و عابد چه فرق بود * تا اختيار كردى از آن اين فريق را
گفت آن گليم خويش برون مىبرد ز موج * وين سعى مىكند كه بگيرد غريق را
ابوعلى سينا
اگر دل از غم دنيا جدا توانى كرد * نشاط و عيش بهباغ بقا توانى كرد
و گر به آب رياضت برآورى غسلى * همه كدورت دل را صفا توانى كرد
و ليك اين عمل رهروان چالاك است * تو نازنين جهانى كجا توانى كرد
احتجاج
غلامى نزد منصور از مردى سعايت كرد كه آثارى از بنىاميه نزد اوست . خليفه وى را خواست و گفت : آنچه از بنىاميه نزد توست تحويل ده . آن مرد گفت : اى امير تو وارث آنها هستى يا وصى آنها ؟ منصور گفت : آنان به مسلمانان خيانت كردهاند و من براى اصلاح امور مسلمانان به پا شدهام . آن مرد گفت : دليلى دارى كه آنچه نزد من است از آن خيانات است .
آنها خودشان ، اموالى داشتهاند . منصور سر به زير انداخت و سپس گفت : رهايش كنيد . آن مرد گفت : به خدا هيچ مالى از آنها نزد من نيست ولى گمان كردم با احتجاج زودتر خلاص مىشوم . اين سعايت كننده هم غلام فرارى من است . منصور غلام را خواست و او اقرار به بندگى سعايت شده كرد . سعايت شده گفت : چون اعتراف كرد از نسبتى كه به من داد ، او را عفو كردم .
دانش در ايران ، نور و ظلمت
علامه در شرح حكمت اشراق گويد : حكماى ايرانى معتقد به دو اصل نور و ظلمت هستند و آن رمز وجوب و امكان است . نور قائممقام وجودواجب و ظلمت قائممقام وجود ممكن است . چون مبدء دو چيز نيست كه يكى روشنى و يكى تاريكى باشد و هيچ خردمندى چنين حرفى نمىزند چه رسد به انديشمندان غوطهور در درياى علم . چنين است كه پيامبر فرمود : اگر دانش در ثريا باشد ، مردانى از فارس به آن دست مىيابند .
عشق
اديبى در حلب ، عاشق جوانى زيبا شدهبود . پدر عاشق از علاقه او آگاهى يافته و او را نكوهش مىكرد . روزى كه پسر نزد پدر بود ، جوان عبور كرد . پدر گفت : اگر شيفتهى چنين