تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكشكول (كشكول) (با ترجمه روان و فهرست موضوعى) (فارسى) — صفحة 551

مساهمون:

ص٥٥١

غم بىفايده

از سقراط در باره‌ى زيادى شادى و كمى غم پرسيدند . سقراط گفت : آنچه را از دست داده‌ام با محزون شدن بدست نمىآورم . * گفته شده‌است : هركه خواهد غصه نخورد ، موجبات غصه براى خود فراهم نكند .
و من سر ان لا يرى ما يسوئه * فلا يتخذ شيئايخاف له فقد
اهلى هروى
خيال روى تو در خاطر است خلقى را * كسى ملاحظه‌ى خاطر كدام كند نه آشنا و نه بيگانه‌اى نمىدانم * كه اختلاط چنين را كسى چه نام كند
اسماعيل ميرزا
شرح غم عشق را بيان دگر است * داغ دل خسته را نشان دگر است تو فهم سخن نمىكنى معذورى * افسانه‌ى عشق را زبان دگر است

استعفا معاويه دوم

در عدة الداعى آمده‌است : علت اينكه معاويه دوم از خلافت استعفا داد اين بود كه روزى وى از دو كنيزش شنيد كه يكى به ديگرى كه زيباتر بود گفت : زيبايى تو خودخواهى شاهان را به تن تو پوشانده‌است . ديگرى پاسخ داد : كدام شاهى با شاه زيبا برابرى مىكند با اينكه زيبايى بر همه‌ى شاهان داورى مىكند و حقاً زيبايى شهريار است . اولى گفت : شاهى چه خيرى دارد اگر شكر نعمت شهريارى كند از لذت شاهى باز ماند و زندگى او تنگ شود و اگر از خواسته‌هاى خود پيروى كند ، حق ديگران را ضايع كند و از شكر روى گردان شود كه جهنمى است . اين سخنان در دل معاويه اثر گذاشت و استعفا داد ، يكى از اهل و عيال او به او پيشنهاد كرد كه كسى را جاى خود بگذارد . معاويه گفت : من تلخى فقدان خلافت به چشم و بار كسى ديگر را تحمل كنم . پس از اين واقعه بيست و پنج روز زيست و از دنيا رفت . گفته شده وقتى مادرش خبر استعفا را شنيد به او گفت : كاش لكه خونى بودى و مىافتادى . معاويه گفت : كاش همان بودم كه گفتى و نمىدانستم خدا بهشت و جهنمى دارد . امير خسرو دهلوى
جوان و پير كه در بند مال و فرزندند * نه عاقلند كه طفلان ناخردمندند