غايب حاضر
ترمذى چندى به دربار نرفت ، مأمون او را احضار كرد و علت را جويا شد . گفت : سنگينى در گوشم احساس مىكنم و ترسيدم كه سؤال و استفهام من تو را آزار دهد . مأمون گفت : با اين حال هم همنشينى تو را مىخواهيم . چرا كه اگر بخواهيم ، به تو مىشنوانيم و اگر نخواهيم ، آهسته گوييم . لذا تو غايب حاضرى .
كمال اسماعيل
در صحبت دوست جان نگنجد * شادى و غم جهان نگنجد
ما خانه خراب و كشتگان را * در دل غم خانمان نگنجد
اى خواجه تو مرد خود فروشى * رخت تو در اين دكان نگنجد
يا دوست گزين كمال ! يا جان * در خانه دو مهمان نگنجد
ميرزا قاسم گنابادى
رسيد از كوه آن ماه دلاراى * به استقبال او برخيز از جاى
خرام آشوب و قامت فتنهانگيز * قيامت مىرسد از هم فروريز
ضميرى
شادمان گشتم كه يك دم شد سبك از يار عشق * گر كسى ناگاه آهى از دل محزون كشيد
مقعد با بركت
آزادمرد ، در حضور صحاح بن يوسف ثقفى بود ، بادى از او رها شد و شرمنده گشت ، حجاج بهخاطر اينكه آثار خجالت را از او بزدايد ، گفت : ماليات را از تو برداشتيم ، حاجت ديگرى دارى ؟ در هماندم عربى بيابانى را نزد حجاج آوردند كه قرار بود دستور قتل او صادر كند . آزاد مرد گفت : آرزو دارم كه حجاج اين عرب را به من ببخشد . حجاج از او گذشت . آزاد مرد از دربار حجاج خارج شد و عرب نيز بهدنبال او بيرون رفت و پشت آزاد مرد را بوسيد و گفت :
پدرم فداى مقعدى كه ماليات مىبخشد و مقتولى را نجات مىدهد ، سزاوار نيست سخنى در بارهى غير اين مقعد بيان شود .
ميرزا قلى
رفت دل از پى دلدار و مپرسيد از من * كه دگر ما و ترا وعدهى ديدار كجاست
اى خوش آن طالب ديدار كه در راه طلب * شوق در گوش دلش گفت كه دلدار كجاست