همچو جم جرعهى مى خور كه زسر ملكوت * پرتو جام جهان بين دهدت آگاهى
بر در ميكده رندان قلندر باشند * كه ستانند و دهند افسر شاهنشاهى
خشت زير سر و بر تارك هفت اختر پاى * دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهى
قطع اين مرحله بىهمرهى خضر مكن * ظلماتست بترس از خطر گمراهى
*
طفيل هستى عشقند آدمى و پرى * ارادتى بنما تا سعادتى ببرى
مى صبوح و شكر خواب صبحدم تا چند * به آه نيمه شبى كوش و گريه سحرى
بكوش خواجه و از عشق بىنصيب مباش * كه بنده را نخرد كس به عيب بىهنرى
ز هجر و وصل تو در حيرتم چه چاره كنم * نه در برابر چشمى نه غايب از نظرى
*
عمر بگذشت به بىحاصلى و بوالهوسى * اى پسر جام ميم ده كه به پيرى برسى
چه شكرهاست در اين شهركه مانع شدهاند * شاهبازان طريقت به شكار مگسى
دوش در خيل غلامان درش مىرفتم * گفت اى بىدل بىچاره تو يار چه كسى
بال بگشا و صفير از شجر طوبى زن * حيف باشد چو تو مرغى كه اسير قفسى
كاروان رفت و تو در خواب و كمينگه در پيش * وه كه بس بىخبر از غلغل بانك جرسى
جامى
شير خدا شاه ولايت على * صيقلى شرك خفى و جلى
روز احد چون صف هيجا گرفت * تير مخالف به تنش جا گرفت