ناز پرورد تنعم نبرد راه بدوست * عاشقى شيوه رندان بلاكش باشد
زمرغ صبح ندانم كه سوسن آزاد * چه گوش كرد كه باده زبان خموش آمد
چه جاى صحبت نامحرمست مجلس انس * سر پياله بپوشان كه خرقه پوش آمد
ز خانقاه بميخانه مىرود حافظ * مگر زمستى زهد و ريا به هوش آمد
آيه جعلى
اصمعى مىگويد : در بيابان هميانم را به زنى سپردم . وقتى طلب كردم انكار كرد . او را نزد بزرگى از باديه نشينان بردم و او را به قضاوت طلبيدم . زن باز انكار مىكرد . قاضى گفت :
وظيفه منكر جز سوگند نيست . گفتم : از دزد هرچند به خدا سوگند ياد كند ، نپذير .
( و لا تقبل لسارقة يمينا * و لو حلفت برب العالمينا )
قاضى قبول كرد و زن را تهديد نمود . زن اقرار كرد و امانت مرا باز گرداند .
باديه نشين به من گفت : آن آيه كه خواندى در كدام سوره بود ؟ گفتم : در سخن اين زن كه مىگويد : چنگ بنواز كه به تو شادم و از شراب شهر اندرين چيزى باقى نگذار . گفت : خيال كردم در سوره انا فتحنا است .
عشق واقعى
يحيى بن اكتم در حضور مأمون بود . حرف از كثير و عزت به ميان آمد كه آيا اين دو عاشق با هم جمع مىشوند . يحيى گفت : روزى اين دو همديگر را ملاقات كردند و عزت كه پوشيهاى بر رخسارش افكنده بود ، از كثير پرسيد : كيستى ؟ كثير خود را معرفى كرد .
عزت گفت : علاقه به زنى غير از عزت دارى ؟ كثير كه مبهوت قامت و صداى آن زن شده بود ، گفت : عزت اگر كنيزى بود ، او را كلفت تو مىكردم . عزت پوشيه را برداشت و گفت :
اينهم از دروغ سخن چينان است . كثير خجل شد ، مأمون گفت : به خدا حتى من كه بر تخت خلافت نشستهام ، از سخن عزت شرمنده شدهام .
عشق عزت و كثير
عزت به بثينه كه زنى زيبا روى بود گفت : با كثير رابطه ايجاد كن و به او اظهار علاقه نما ، تا