زير گل آنان كه پراكندهاند * گرچه به تن مرده به دل زندهاند
مرده دلى بود مرا پيش از اين * بستهى هر چون و چرا پيش ازين
زنده شدم از نظر پاكشان * آب حياتست مرا خاكشان
گويم
ذكر گنج است گنج پنهان به * جهد كن داد ذكر پنهان ده
به زبان گنگ شو به لب خاموش * نيست محرم بدين معامله كوش
بدل و جان نهفته گوى كه ديو * نبرد پى بدان بحيله و ريو
هيچ كس مطلع مساز بدان * تا نيفتد ز عجب رخنه در آن
گر تأمل كنى درين كلمه * بنگرى حال حرفهاش همه
بى گمان دائمت به آن گروى * كه يكى نيست زان ميان شفوى
وين اشارت بدان بود كه مدام * بايدش در حريم سر مقام
اين سبق پيشه كن چه روز و چه شب * بى فغان زبان و جنبش لب
زمانه
به امام على عليه السلام منسوب است كه : كسانى كه گذشته را نكوهش مىكنند در حالى كه زمانه تغييرى نكردهاست ، به آنها بايد گفت شما خود به زمانه ستم كرديد و بايد زمانه مردم را نكوهش كند .
يعيب الرجال زماناً مضى * و ما لزمان مضى من غير
فقل للذى ذم صرف الزمان * ظلمت الزمان فذم البشر
گويند
نسيان جبلى تو زمن نااميد بخت * من كى طمع كنم كه به ياد آورى مرا
توحيد
اشعار زير دلالت بر اين دارد كه لا إله الا الله سر وحدت است و در عالم كثرت ظهور مىكند .
جامى
نيست در لا إله الا اللَّه * در حقيقت بجز سه حرف إله
جمله اجزاى اين خجسته كلام * شد ز تكرار اين حروف تمام
گر بجويى در اين كلام شگرف * غير از اين حرفها نيابى حرف
اين سه حرفاند كاختلاف جهات * كرده آن را به صورت كلمات