اصرار فقير
حاجتمندى بليغ ، حاجتى داشت و حاكمى وعده داد نزديك عصر حاجت او را روا كند .
بليغ ظهر آمد . حاكم گفت : مگر نگفتم وقت عصر بيا . حاجتمند گفت : درست است ولى افراط در خواستن بهتر است از سستى كردن .
جامى
اى در اسباب جهان پاى تو بند * مانده از راه بدين سلسله چند
بگسل از پاى خود اين سلسله را * باشد از پى برسى قافله را
قافله پى به مسبب برده * تو در اسباب قدم افشرده
عنكبوت ار نهاى از طبع دنى * تار اسباب بهم چند تنى
تا كند روز جهان افروزى * هيچ روزى نبود بىروزى
ياد مىكن كه چسان مادر تو * بود عمرى صدف گوهر تو
داشت بيخواست مهيا خورشت * داد از خون جگر پرورشت
از شكم جا به كنارش كردى * شير صافيش ز پستان خوردى
چون توانا شدى از قوة شير * گشتى از كاسه و خوان قوت پذير
خوردى از مائدهى بهروزى * سالها بىغم روزى روزى
غم روزيت چو در جان آويخت * آبت از ديده و از دل خون ريخت
دست تا چون به ميان آوردى * كار خود را به زيان آوردى
همنشينى
در اشعار زير مجالست با مردگان بهتر از مجالست با زندگان دل مرده دانسته شدهاست .
نظامى
زنده دلى از صف افسردگان * رفت به همسايگى مردگان
حرف فنا خواند زهر لوح خاك * روح بقا جست زهر روح پاك
كارشناسى پى تفتيش حال * كرد از او بر سر راهى سؤال
كاين همه از زنده رميدن چراست * رخت سوى مرده كشيده چراست
گفت پليدان بمغاك اندرند * پاكنهادان ته خاك اندراند
مرده دلانند به روى زمين * بهر چه با مرده شوم همنشين
همدمى مرده دهد مردگى * صحبت افسرده دل افسردگى