نظامى
از آن انديشه كن كاين جان بدبخت * به زندان فراموشان كشد رخت
كسى كو از تو بسيار آورد ياد * همى گويد كه مسكين آدميزاد
گويند
هر چه مفهوم عقل و ادراك است * ساحت قدس او از آن پاك است
بوريا باف اگر چه بشكافد * مو ، به صنعت حرير كى بافد
حافظ
سود و زيان و مايه چو خواهد شدن زدست * از بهر اين معامله غمگين مباش و شاد
بادت بدست باشد اگر دل نهى به هيچ * در معرضى كه تخت سليمان رود بباد
حافظ گرت ز پند حكيمان ملالت است * كوته كنيم قصه كه عمرت دراز باد
سعدى
كاش روزى كه حيا مانع نظاره نبود * بىحجابانه نظر در رخ تو مىكردم
سعدى بجفا ترك محبت نتوان كرد * بر در بنشينم گرم از خانه برانند
به خاك پاى عزيزان كه در محبت دوست * دل از محبت دنيا و آخرت كندم
او شاد كه جان كندم از غم شده نزديك * من خوش كه ز حال خودم او را خبرى هست
طرهى مقصود از دست ارادت دور نيست * منزلى راه است و آن موقوف يك شبگير ماست
جامى
چشم عقل و علم ، كور از شهوتست * ديو پيش ديده ، حور از شهوتست
راه شهوت پر گل و لاى و بلاست * هركه افتاد اندر آن گل برنخاست