استخوانها را بخورم كه ذرهاى باقى نماند . پدر آفرين گفت . سومى گفت : من همه را يكباره نمىخورم ، بلكه خورش چند روز خود مىسازم . پدر گفت : استخوانها از آن توست .
امنيت زير دستان
به يكى از خلفا گفتند : چرا غلامهاى خود را ادب نمىكنى ؟ گفت : آنان امين ما بر جانمان هستند ، اگر آنان را بترسانيم چگونه احساس امنيت كنيم .
سخن روان
سخنان ابوتمام پيچيده بود ، به وى گفتند : چرا جورى حرف نمىزنى تا كه بفهمند ؟ گفت :
چرا نمىفهميم آنچه مىگويند ؟
ناسزا و محروميت
جرجانى به حاتمى گفت : تو محروم هستى چون ناسزا مىگويى . حاتمى گفت : من ناسزا گويم چون محروم هستم .
مروت و لذت
مأمون به عتابى از سرايندگان عرب گفت : مروت چيست ؟ عتابى گفت : ترك لذت ، پرسيد :
لذت چيست ؟ گفت : ترك مروت .
عشق
به كسى گفتند : عشق فلانى با تو چه كرد ؟ پاسخ داد : به خدا سوگند ماه از خانه او طلوع مىكند و سپس به خانههاى ديگران مىرسد .
اسراف
گفته شده : اسراف در كار خير نيست ، چنانچه خيرى در اسراف نيست .
خضوع
وزيرى گفته است ، كسى در برابر من ننشست مگر اينكه گمان كردم من در برابر او بهخاطر پرهيز از اثرات دگرگونى زمانه و پرهيز از تغيير روزها و انتقال مقام ، نشستهام .
رنگ دست
زمخشرى در ربيع الابرار آوردهاست : دستها بر سه دستهاند ، دست سفيد كه به ديگران كمك مىكند ، دست سبز و آن مكافات كند و دست سياه كه به كار نيك منت مىگذارد .
دعاى مادر اسكندر
مادر اسكندر براى پسرش چنين دعا مىكرد : خدا بهرهاى به تو دهد كه صاحبان عقل تو