دستور داد تا گردنش را زدند .
وحشى
مىنمايد چند روزى شد كه آزاريت هست * غالباً دل در كف چون خود ستمكاريت هست
در گلستانى نمىجنبى چو شاخ گل زجاى * مىتوان دانست كاندر پاى دل خاريت هست
چارهىخود كن اگر بيچاره سوزى كار تست * واى بر جانت اگر مانند خود ياريت هست
عشق بازان رازداران همند از من مپوش * همچو من بىعزتى يا قدر و مقداريت هست
چونى از شاخ گلت رنگى و بويى مىرسد * يا به اين خوش مىكنى خاطر كه گلزاريت هست
در طلسم دوستى كاندر تواش تأثير نيست * نسخها دارم اشارت كن اگر كاريت هست
بار حرمان برنتابد خاطر نازك دلان * عمر من بر جان وحشى نه اگر ياريت هست
درخواست صله
ابنعنين بيمار شد ، به سلطان اين دو بيت را نوشت :
به چشم آن بزرگى به من بنگر كه از هرگونه نعمت تو را برخوردار ساخته ، و تو را بيش از كسى شادكام مىسازد . من مانند الذى هستم و محتاج به حوائج آن ( صله و عائد ) ، دعا و ستايش مرا بپذير .
انظر الىّ به عين مولىً لم يزل * يوالى النداء و تلاف قبل تلافى
انا كالذى احتاج ماتحتاجه * فاغتنم دعائى والثناء الوافى
سلطان به عيادتش شتافت و به او هزار دينار داد و گفت تو الذى هستى و اين صله است و من نيز عائد مىباشم .
حرف سلطان كه گفت من عائد هستم به سه وجه قابل حمل است . 1 - من عائد موصول هستم . 2 - من عيادت كننده تو هستم . 3 - بار ديگر صله مىفرستم .