لكن جهلت مقالتى فعذلتنى * و علمت انك جاهل فعذرتكا
زيادى اسم در بسمله
سيوطى در حاشيه تفسير بيضاوى مىنويسد : بسيارى از مفسران ذيل بسماللَّه گفتهاند لفظ اسم ممكن است زيادى باشد چنان كه لبيد صد و چهل و پنج ساله گفته است : از زندگى و درازى آن به ستوه آمدم ، بويژه از اين مردم كه همواره حالم را مىپرسند .
و لقد سئمت من الحيوة و طولها * و سؤال هذالناس كيف لبيد
لبيد ، در هنگام احتضار خطاب به دخترانش گفت : دو دختر من آرزومند بودند پدرشان زنده بماند . مگر نه اين است كه من از قبيله ربيعه و مضر هستم . از جا برخيزيد و بجان آن كسىكه او را مىشناسيد ، بر من گونه نخراشيد و سر نتراشيد و بگوييد كسى مردهاست كه دوستش را ضايع نكرده و نسبت به او خيانت و مكر ننمودهاست ، تا به آخر سال درود بر شما باد و يك سال كامل بگريد معذور است .
تمنى ابنتاى ان يعيش ابوهما * و هل انا الا من ربيعة او مضر
فقوما و قولا بالذى تعلمانه * و لا تخمشا و جها و لا تحلقا شعر
و قولا هو المرء الذى لا صديقه * اضاع و لا خان الخليل و لا غدر
الى الحول ثم اسم السلام عليكما * و من يبك حولا كاملا فقد اعتذر
در شعر لبيد لفظ اسم السلام زائد است . برخى زيادتى اسم را تجويز نكردهاند و گفتهاند :
اگر اسم در بسم اللَّه زائد باشد ، جايز است كه گفته شود : ضربت اسم زيد و اكلت اسم الطعام .
سپس به مناسبت شعر لبيد اظهار داشتهاند كه سلام نامى از نامهاى خداست و نظر لبيد اين بوده تا دختران خود را به خدا متوجه كند .
و دليل بر اين نظريه آنست كه نام خدا را بطور كنايه پيش از اين متعرض شدهاست .
جزاى قتل
حيوةالحيوان زير كلمه حجل ( كبك ) مىنويسد ، بزرگى از بزرگان كُرد به خانه سلطانى دعوت شده بود . بر سر سفره چشمش به دو كبك افتاد ، كردى به او نگاه كرد و خنديد . امير علت خنده را جويا شد . كردى گفت : در بچگى راهزن بودم ؛ روزى بر تاجرى دست يافتم ؛ خواستم او را به قتل برسانم تضرع كرد و من توجهى نكردم . وقتى ديد من حتماً او را به قتل مىرسانم نگاهش به دو كبك افتاد و گفت : شهادت دهيد كه اين قاتل من است . اكنون كه چشمم به اين دو كبك افتاد ياد احمقى او افتادم . امير گفت : دو كبك گواهى دادند پس