را نمىسوزاند .
سماه ابراهيم مالكه * و لحسنه وصف يصدقه
اضحى كابراهيم يسكن فيه * نار القلوب و ليس تحرقه
ديگرى گفته است از آتش در شگفتم كه چگونه با علاقهاى كه به تو دارد سوزشش باقى است . به آتش گويم سرد و سالم باش كه ابراهيم در آن است .
عجبت لنا قلبى كيف تبقى * حرارتها و حبك يحتويه
فيا نيرانه كونى سلاما * و بردا ان ابراهيم فيه
سعدالدين عربى در بارهى ايوب گويد : ملامت كنندگان ، مرا به علاقه او ملامت كنند در حالى كه گوش عاشق سخن آنان را نمىشنود ، محبوبم ايوب ناميده شده و عاشق او گرفتارش گشتهاست .
يلوم على حبه العاذلون * و لا سمع للعذل فيه و لا
يسمى بايوب محبوبنا * و لكن عاشقه المبتلى
ديگرى در بارهى نام فرح گويد : اى آنكه از معما با خبرى و معما مىگويى و پاسخ مىدهى ، بگو آن چيست كه چون حرف را وارونه سازند نام او بدست آيد .
يا خبيراً بالمعما خبرة تعلو و تطفُو * هات قل لى ايّما اسم عندما يقلب حرفُ
عزالدين موصلى در بارهى اسم سعيد آوردهاست : اسم كسىكه در من شقاوت ايجاد كردهاست و شقاوت من بهخاطر او افزوده مىشود . هرگاه من و او در جايى جمع شويم ، مخالف ما گويد اين شقى و آن سعيد است .
اسم الذى شاقنى سعيد * و لى شقاء به يزيد
اذا اجتمعا يقول ضدى * هذا شقى و ذا سعيد
اهلى
اگر بهدست اشارت كنى بهجانب من * برد به سوى تو روحم چون مرغ دست آموز
بيضاوى
نام او عبداللَّه و شهرت وى ناصر الدين و كنيهاش ابوالخير فرزند عمر بن محمد بن على بيضاوى است . مردى پارسا بود ، وى به تبريز رفت و ناشناس در كلاس درسى در كنار كفشها نشست . استاد اشكالهايى بر موضوعى كه مطرح كردهبود ، بيان مىكرد . بيضاوى اجازه خواست تا پاسخ گويد . استاد گفت : به شرطى كه درس مرا فهميده باشى . بيضاوى گفت :