فقل الجديد الثوب لابد من بلى * و قل لاجتماع الشمل لابد من شبث
بود كه بيند و رحمى نمايد اى همدم * ز گريه پاك مكن چشم خونفشان مرا
جامى
اى به پهلوى تو دل در پردهاى * سر از اين پرده برون ناوردهاى
يكدم از پردهى غفلت بدر آى * باشد اين راز شود پرده گشاى
نيست اين پيكر مخروطى دل * بلكه هست اين قفس طوطى دل
گر تو طوطى ز قفس نشناسى * به خدا ناس نئى نسناسى
دل شه خرگهيست اين خرگاه * نام خرگه ننهد كس بر شاه
شه دگر باشد و خرگاه دگر * ترك خرگه كن و بر شاه نگر
غنچه دل چو شكفتن گيرد * در وى آفاق نهفتن گيرد
عالم و عالميان در وى گم * همچو يك قطره ايم در قلزم
تن بجان زنده و جان زنده بدل * نيست هر جانور او زنده بدل
زنده بودن بدل از محرميست * اين هنر خاصيت آدمى است
اينكه در پهلوى چپ مىبينى * به اگر پهلو از او در چينى
راستى جوى كه در پهلويش * دل و جان زنده شود از بويش
دل شود زنده ز بى خويشتنى * نه ز پر مكرى و بسيار فنى
به اگر حاصل خود را سوزى * كه بهتحصيل چراغ افروزى
بهچراغى چو شوى روى به راه * كه كند دود ويت خانه سياه
حاضرجوابى
ابوالعيناء گويد : روزى به ديدار عبدالرحمن بن خاقان رفتم . چشمم به كودكى افتاد ، چقدر دوست داشتم فرزندى مانند اين داشتهباشم . كودك گفت : اين بهدست خود توست .
گفتم : چگونه ؟ گفت : پدرم را نزد همسرت بفرست تا چون من براى تو به دنيا آورد .
وحى شياطين
كسى به ابنعمر گفت : مختار گمان مىكرد به او وحى مىرسد ، ابنعمر گفت : راست گفته ، خدا فرمودهاست : شياطين به اولياء خود وحى مىفرستند .
بخشش
در يكى از كتابهاى قابل اعتماد يافتم كه معن بن زائده در حال شكار بود . تشنه شد و از