تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكشكول (كشكول) (با ترجمه روان و فهرست موضوعى) (فارسى) — صفحة 451

مساهمون:

ص٤٥١
فقل الجديد الثوب لابد من بلى * و قل لاجتماع الشمل لابد من شبث
بود كه بيند و رحمى نمايد اى همدم * ز گريه پاك مكن چشم خونفشان مرا
جامى
اى به پهلوى تو دل در پرده‌اى * سر از اين پرده برون ناورده‌اى
يكدم از پرده‌ى غفلت بدر آى * باشد اين راز شود پرده گشاى نيست اين پيكر مخروطى دل * بلكه هست اين قفس طوطى دل گر تو طوطى ز قفس نشناسى * به خدا ناس نئى نسناسى دل شه خرگهيست اين خرگاه * نام خرگه ننهد كس بر شاه شه دگر باشد و خرگاه دگر * ترك خرگه كن و بر شاه نگر غنچه دل چو شكفتن گيرد * در وى آفاق نهفتن گيرد عالم و عالميان در وى گم * همچو يك قطره ايم در قلزم تن بجان زنده و جان زنده بدل * نيست هر جانور او زنده بدل زنده بودن بدل از محرميست * اين هنر خاصيت آدمى است اينكه در پهلوى چپ مىبينى * به اگر پهلو از او در چينى راستى جوى كه در پهلويش * دل و جان زنده شود از بويش دل شود زنده ز بى خويشتنى * نه ز پر مكرى و بسيار فنى به اگر حاصل خود را سوزى * كه به‌تحصيل چراغ افروزى به‌چراغى چو شوى روى به راه * كه كند دود ويت خانه سياه

حاضرجوابى

ابوالعيناء گويد : روزى به ديدار عبدالرحمن بن خاقان رفتم . چشمم به كودكى افتاد ، چقدر دوست داشتم فرزندى مانند اين داشته‌باشم . كودك گفت : اين به‌دست خود توست . گفتم : چگونه ؟ گفت : پدرم را نزد همسرت بفرست تا چون من براى تو به دنيا آورد .

وحى شياطين

كسى به ابن‌عمر گفت : مختار گمان مىكرد به او وحى مىرسد ، ابن‌عمر گفت : راست گفته ، خدا فرموده‌است : شياطين به اولياء خود وحى مىفرستند .

بخشش

در يكى از كتابهاى قابل اعتماد يافتم كه معن بن زائده در حال شكار بود . تشنه شد و از