تا شربت بيخودى چشيدند * از بيم و اميد باز رستند
چالاك شدند پس بيك گام * از جوى حدوث باز جستند
اندر طلب مقام اصلى * دل در ازل و ابد نبستند
فانى ز خود و بدوست باقى * اين طرفه كه نيستند و هستند
اين طايفهاند اهل توحيد * باقى همه خويشتن پرستند
روزگار بىوفا
صاحب بن عباد گفته است : در روزگار تو كسىكه اميد دوستى او را داشتهباشى نيست تا اگر زمانه ستم كرد به تو وفا كند ، پس تنها بزى و به سوى كسى نرو . اين اندرز من است و كافى است .
ما فى زمانك من ترجو مودته * و لا صديق اذا جارالزمان وفى
فعش وحيداً و لا تركن الى احد * ها قد نصحتك فيما قلته و كفى
نظامى
اگر بودى فلك را اختيارى * گرفتى يك زمان يك جا قرارى
زما صد بار سرگردانتر است او * زما در كار خود حيران تراست او
ابن سينا
يك يك هنرم بين و گنه ده ده بخش * جرم من خسته حسبة للة بخش
از باد فنا آتش كين بر مفروز * ما را بسر خاك رسول اللَّه بخش
بردالعجوز
علت اينكه روزهاى آخر زمستان را بردالعجوز گويند اين است كه : عجوزى آيندهنگر در عرب از آمدن سرما خبر مىداد . مردم حرف او را نمىپذيرفتند . سرما سر رسيد و زراعت آنها نابود شد . بههمين خاطر آن سرما را بردالعجوز و آن روزها را ايام العجوز ناميدند . زمخشرى در ربيع الابرار مىنويسد : آن روزها روزهاى آخر سرما است . و عجز يعنى دنباله ، گفته شدهاست عجوزى از فرزندانش خواست او را شوهر دهند . فرزندان گفتند اگر شوهر مىخواهى بايد هفت شب در زير سرما برهنه به سر برى ، او پذيرفت و پس از تحمل هفت شب سرما از دنيا رفت .
تصرف در هستى
كسانى كه صاحب نفس و باطن هستند مىتوانند در اجرام زمينى و آسمانى تصرف كنند