تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكشكول (كشكول) (با ترجمه روان و فهرست موضوعى) (فارسى) — صفحة 445

مساهمون:

ص٤٤٥
سعدى
حديث عقل در ايام پادشاهى عشق * چنان شده‌است كه فرمان حاكم معزول

صله بزرگان

حكيمى گويد : بخشش پادشاهان از براى شرف است نه علف .

غم

نيز گويد : به سردى زير سايه رفتن با وجود گرمى اندوه و غصه توجه نكن .

پند

هشام به يكى از عابدان شام گفت : مرا موعظه كن ، عابد گفت : واى بر كم فروشان ، اين براى كسى است كه از وزنه بدزدد ، گمان تو در باره‌ى كسىكه تمام وزن و كيل را در اختيار گيرد چگونه است ، هشام گريست .

حاضرجوابى

شعبى بر عبدالملك وارد شد و نزد او ليلى اخيليه بود ، عبدالملك گفت : اين زنى است كه كسى در حاضرجوابى بر او چيره نشده‌است . شعبى گفت : چون مردم او انسانها را به نام خوانند نه كنيه . ليلى گفت : چرا تو مرا به كنيه نمىخوانى ؟ شعبى گفت : اگر چنين كنم بر من غسل واجب شود ، ليلى خجل شد ( مراد شعبى از كنيه مقاربت بود ) .

معتزله و اشاعره

ثمامه به دارالاماره‌ى مأمون رفت و روح بن عباده آنجا بود . روح گفت : معتزله احمق هستند ، چون گمان مىكنند توبه به‌دست آنهاست و آنان هر وقت بخواهند مىتوانند توبه كنند ، با اين وصف دعا مىكنند و از خدا مىخواهند آنها را ببخشد ، با اينكه توبه دست خودشان است ، خواستن چه معنا دارد ، اين احمقى است . ثمامه گفت : آيا غير اين است كه تو توبه را از خدا مىدانى و با اين وصف چگونه خدا از مردم مىخواهد توبه كنند چگونه خدا از بندگان چيزى مىخواهد كه در دست آنها نيست و راهى براى رسيدن به آن ندارند . اين پرسش را پاسخ ده تا پرسش تو را پاسخ دهم .

بخشش

محمد بن شبيب غلام نظام مىگويد : الاغم را رهاكردم و وارد دارالاماره‌ى بصره شدم . بچه‌اى آمد و با آن بازى مىكرد . گفتم : رهايش كن . گفت : آن را براى تو نگه مىدارم . دوست ندارم نگهداريش كنى . گفت : گم مىشود . گفتم : اشكال ندارد گم شود ، گفت : اگر اشكال