مىخوابيدند و من بند از مهر برمىداشتم .
سليمان گفت : در حضور من اقرار به زنا كردى بايد حد بر تو جارى شود ، فرزدق گفت :
قرآن حد را از من برداشتهاست . سليمان پرسيد كجا ؟ فرزدق اين آيه را خواند كه شاعران مىگويند آنچه انجام نمىدهند .
وَ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ ما لا يَفْعَلُونَ .
« 1 »
صفى نيز از همين قصه استفاده كرده و مىگويد : ما شاعران كسانى هستيم كه قرآن به عفت نفس ما و فسق زبانمان خبر دادهاست .
نحن الذين اتى الكتاب مخبراً * بعفاف انفسنا و فسق الالسن
پاسخ عملى
پادشاه هند به هارون الرشيد نامهاى تهديدآميز نوشت . هارون پاسخ داد : پاسخ تو آن است كه مىبينى نه آنچه كه مىخوانى .
گويند
سر برآور كه وقت بيگه شد * تو بخوابى و كاروان بگذشت
قاسم بيك حالتى
دلدار اگر بدام خويشم فكند * وز نو نمكى بر دل ريشم فكند
ترسم بغلطد ربودهباشد دل را * بيند كه همان دلست پيشم فكند
بر روى دلم نواخت يك زمزمه عشق * زان زمزمهام ز پاى تا سر همه عشق
حقا كه بعدها نيايم بيرون * از عهده حق گذارى يكدمه عشق
اى تازه گل به ناز پروردهى من * وى آفت جان بر لب آوردهى من
خواهم كه تو را خداى رحمى بدهد * تا بگذرى از گناه ناكردهى من
*
زاهد بودم ترانه گويم كردى * سرگشتهى بزم و باده جويم كردى
سجاده نشين با وقارى بودم * بازيچهى كودكان كويم كردى
*
در كوى خودت مسكن و مأوى دادى * در بزم وصال خود مرا جا دادى
القصه به صد كرشمه و ناز مرا * عاشق كردى و سر بصحرا دادى
هامش
( 1 ) - شعراء ، 226 .