تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكشكول (كشكول) (با ترجمه روان و فهرست موضوعى) (فارسى) — صفحة 442

مساهمون:

ص٤٤٢

راست و دروغ

واثق به احمد بن ابى داود گفت : فلانى در باره‌ى تو چنين و چنان گفت : احمد گفت : خدا را سپاس كه او را به دروغ گفتن در باره من نيازمند كرد و من را از راست گفتن در باره‌ى وى پرهيز داد .

ستايش پارسا

كسى زاهدى را ستايش كرد . زاهد گفت : اى مرد ! اگر آنچه را من از خود مىدانم ، مىدانستى ، مرا دشمن مىداشتى . * شاعرى گفته : وقتى پروردگارم از باطن من آگاه است ، نزد من مردم از او بزرگتر و آگاه‌تر نيستند .
اذا كان ربّى عالما بسريرتى * فما الناس فى عينى باعظم من ربّى

انوشيروان ، سخن‌گفتن با سلطان

حاجب بن زراره نزد انوشيروان آمد و اجازه ورود خواست ، انوشيروان به مباشر خود گفت از او بپرس كيستى ، حاجب گفت : مردى از عرب هستم . وقتى به حضور انوشيروان رسيد از او پرسيد كيستى ؟ حاجب گفت : بزرگ عرب هستم . انوشيروان گفت : مگر نگفتى مردى از عربم ؟ حاجب گفت : قبلًا بودم ولى اكنون كه پادشاه با سخن گفتن به من اكرام كرده بزرگ عرب هستم . انوشيروان به او جايزه داد .

خودستائى

معاويه خطبه‌اى مهم ايراد كرد و گفت : اى مردم آيا در اين خطبه نقصى ديديد ؟ كسى برخاست و گفت : آرى ، پر از نقص چون نخاله‌هاى الك بود ، معاويه گفت : چه بود ؟ پاسخ داد عجب و غرور تو و ستايش خطبه .

جايگاه

در امثال العرب آمده‌است : بزغاله‌اى بر بلندى به گرگى كه در حال گذر بود دشنام داد . گرگ گفت : تو به من دشنام نمىگويى ، مكان بلندى كه در آن قرار گرفته‌اى به من دشنام مىدهد .

عيب‌جويى

حكيمى گويد : از آنان نباش كه خار در چشم برادرش مىبيند و شاخه درخت در حلق