وصف امام على عليه السلام
در عدة الداعى آمدهاست : ضراربن ضمره ليثى بر معاويه وارد شد . معاويه به او گفت : على را توصيف كن ، ضرار گفت : مرا از اين فرمان عفو كن . معاويه گفت : تو را عفو نمىكنم . ضرار گفت : مردى دورانديش بود ، خير مىگفت و به عدل حكم مىكرد ، دانش از سراسر وجودش مىجوشيد . و حكمت از تمام آثارش نمايان بود ، از دنيا و زيورش در هراس بود و با شب و وحشت آن مونس .
به خدا ، على ، بسيار مىگريست و بسيار فكر مىكرد ، دستانش بسوى خدا بود ، با خود مىگفت و با پروردگارش نجوا مىكرد . از لباس ، خشن آن و از خوراك ، زبر آن ، او را به وجد مىآورد .
در بين ما ، مانند يكى از ما بود ، وقتى نزد او مىرفتيم ، به ما نزديك مىشد . ولى چون به او نزديك مىشديم ، بهخاطر هيبتش توان سخن گفتن با او را نداشتيم و چشم بهخاطر عظمتش باز نمىكرديم .
وقتى مىخنديد ، چنان مرواريد درخشان بود ، به دانشمندان اكرام مىكرد ، تهيدستان را دوست مىداشت ، قوى در رأى باطل خود به او طمع نمىورزيد ، و ضعيف بهخاطر عدل او مأيوس نمىگشت .
خدا را گواه مىگيرم كه در شبى ظلمانى كه ستارگان از درخشش افتاده بودند ، وى را ديدم كه در محراب عبادتش ايستاده و محاسنش را با دست گرفته و چون مار گزيده به خود مىپيچيد ، و چون محزون مىگريست ، مانند اين است كه هم اينك صداى او را مىشنوم كه مىگفت : اى دنيا ، اى دنيا آيا بر سر راه من سبز مىشوى ، و به من چشم دوختهاى ، دور باد ، دور باد ، وقت تو نيست ، من به تو نيازى ندارم ، تو را سه بار طلاق بائن دادم كه رجعتى پس از آن نباشد ، عمر تو اندك ، بزرگى تو پوچ ، آرزويت كوچك است ، آه آه از كمى توشه و طولانى بودن سفر ، و اضطراب راه و بزرگى جايگاه . معاويه كه اشك چشمانش ، محاسنش را خيس كردهبود ، آن را با آستين خود پاك كرد و بغض حاضران تركيد و گريه سر دادند . سپس معاويه گفت : به خدا ابوالحسن چنين بود ، اكنون بگو اى ضرار ، عشق تو به على چگونه است ؟ ضرار گفت : چون عشق مادر موسى به فرزندش و از خدا بهخاطر كاهلى خود پوزش خواست . معاويه گفت : صبر تو در مصيبت او چگونه است ؟ ضرار گفت : چون صبر كسىكه فرزندش را روى سينهاش به قتل برسانند ، چنين كسى نه توان گريستن دارد و نه حرارت آه