نامه به نجف
دو بيتى به يكى از از دوستانم در نجف نوشتم . كه : اى باد هرگاه به نجف رسيدى از جانب من خاك نجف را ببوس و بايست و حكايت مرا براى غريبان آن ديار بگو و باز گرد .
يا ريح اذا اتيت ارض النجف * فالثم نائبا ترابها ثم قف
واذكر خبرى لدى غريب نزلوا * واديه و قص قصتى وانصرف
عقيق و جادو
صفى حلى گويد : گويند : عقيق جادوگرى را باطل مىكند وقتى بر انگشت تو باشد . مع الاسف با وجود عقيقى كه بر دهان تو قرار گرفته با دو چشم تو جادوگرى مىكنند .
قبل ان العقيق قد يبطل السحر * بتختيمه لسرٍّ حقيقى
وارى مقلتيك تنفث سحراً * و على فيك خاتم من عقيق
زيارت مدينه
صفى در حال ورودش به مدينه مىگويد : اين گنبد آقاى من است كه نهايت آرزوى من است . محمل را نگهداريد تا سم شتران را ببوسم .
هذه قبة مولاى و اقصى املى * اوقفواالحمل كى الثم خُفَّى جملى
نامه به هرات
به پدرم كه در هرات به سال 989 بود ، نوشتم : اى ساكن زمين هرات ، آيا اين جدايى كم است ، آرى به حق مصطفى زياد است باز گرديد كه سرزمين صبر من خشك شد كه اشك چشم من از دورى شما همواره جارى است . خيال شما در دل من است و دل من سخت گرفتار اندوه شما . اگر باد صبا از جانب شما بوزد به او خوش آمد گويم و پيغام مىدهم كه دل سرگشته گرفتار شماست و فراق شما روح ما را در بند كشيده و دل از علاقمندى به صاحب خال خالى نمىباشد . چه خوش است سرزمين حمى از كسىكه در آن سرزمين است ، آهوى آن آتش درخت غضا را در دل من روشن كرد . در روز فراق ، وداع را فراموش نكردم ، و اشكى كه جارى مىشود و قلبى كه دردناك است فراموش نكردم و صبر از دندان او آب گوارا جارى نكرد .
يا ساكنى ارض الهراة اما كفى * هذا الفراق بلى و حق المصطفى
عودوا على فربع صبرى قد عفا * والجفن من بعد التباعد ما غفى
و خيالكم فى بالى * و القلب فى بلبالى