بودهاى ؟ گفتم نگهدارى با خداست و او بهترين نگهدار است . مأمون تبسمى كرد و گفت :
رفيق تو كسى است كه با تو باشد و به خود ضرر رساند تا به تو نفع دهد ، گرفتارى زمانه را از تو بزدايد و براى ايجاد خاطر خوش تو خود را دچار تفرقه نمايد . سپس به غلامش گفت چهار صد درهم به من دهند .
ان اخا الهيجاء من يسعى معك * و من يضر نفسه لينفعك
و من اذا ريب الزمان صد عنك * بدّد شمل نفسه ليجمعك
عشق
مأمون به يحيى اكتم گفت : عشق چيست ؟ يحيى گفت : عشق پيش آمدهايى است كه براى آدم ايجاد مىشود تا قلبش را حيران نمايد و نفس او را متأثر سازد . ثمامه در آنجا بود و گفت : يحيى ساكت شو ، تو بايد جواب سئوال از طلاق دهى و يا از حاجى كه مرتكب صيد حرام شده پرسيده شوى ؛ اين سئوال ويژه من است . مأمون گفت : تو بگو اى ثمامه ؛ ثمامه گفت : عشق همنشينى است مانع ديگران ، رفيقى است مالك ، راههايش سخت و دستوراتش جارى است . بدن و روح و قلب و خاطر و عقل و خرد را در قبضه كنترل خود درآورده و عنان اختيار را از صاحبش بگيرد و از هر تصرفى او را ممنوع سازد . مأمون به وى آفرين گفت و به او هزار دينار عطا كرد و گفت : كسىكه مانند تو عشق را توصيف كند ، پزشك ماهرى است .
تغيير جنسيت
دميرى در حياةالحيوان به نقل از ابناثير در كامل در بارهى حوادث سال 623 آوردهاست : همسايهاى داشتيم كه دخترى بنام صفيه داشت ، وقتى پانزده ساله شد از آلت تناسلى او ، آلت مرد ظاهر شد و بر صورتش موى روئيد .
* در كتاب نزهةالقلوب نيز آمده در ولايت قمشه از اصفهان نيز در زمان سلطان اولجايتو خدابنده ، چنين حادثهاى براى دخترى در شب عروسى پيش آمدهاست .
مولوى
مؤمنان بىحد وليك ايمان يكى * جسمشان معدود ليكن جان يكى
جان گرگان و سگان از هم جداست * متحد جانهاى شيران خداست
همچو آن يك نور خورشيد سما * صد بود نسبت به صحن خانها