زيباى از هر چيزى . به او گفته شد از گفتگو و مجالست با مردم نگفتى ؟ گفت : آرى آن برتر است .
خسرو
خبرم مپرس از من چو مقابل من آيى * كه چه در رخ تو بينم ز خودم خبر نباشد
مردمان در من و بيهوشى من حيرانند * من در آن كس كه ترا بيند و حيران نشود
ساكنان سر كوى تو نباشند به هوش * اين زمينى است كه از وى همه مجنون خيزد
دى كه رسوا شدهاى ديدى و گفتى اين كيست * دامن آلوده به خون خسرو تو دامن بود
قامتت راست چو تير است و عجائب تيرى * كه زمن دور و مرا در دل و در جان گذرد
وحشى
مريض عشق اگر صد بود علاج يكى است * مرض يكى و طبيعت يكى علاج ( مزاج ) يكى است
تمام طالب وصليم و وصل مىطلبيم * اگر يكيم و اگر صد كه احتياج يكى است
بجز فساد مجو وحشى از طبيعت دهر * كه وضع عنصر و تأليف و امتزاج يكى است
وحشى
شد وقت آن ديگر كه من ترك شكيبايى كنم * ناموس را يك سو نهم بنياد رسوايى كنم
چندان بكوشم در وفا كز من نپوشد راز خود * هم محرم مجلس شوم هم باده پيمايى كنم
تو خفته و من هر شبى در خلوت جان آرمت * دل را نگهبانى دهم خاطر تماشايى كنم