ان اقبلت من نحوكم ريح الصبا * قلنا لها اهلا و سهلا مرحبا
و اليكم قلب المتيم قد صبا * و فراقكم للروح منذ قد سبا
و القلب ليس بخالى * من حب ذات الخالى
يا حبذا ربع الحمى من مربع * فغزّا له شبّ الغضى فى اضلعى
لم انسه يوم الفراق مودعى * بمدامع تجرى والقلب موجع
و الصبر ليس بسالى * عن ثغرة السلسالى
نفرت از مرگ
هركه بر زمين راه رود ، از مرگ نفرت دارد ، و اگر با بصيرت بنگرد مىبيند راحتى بزرگتر در مرگ است .
ان هذالموت يكرهه * كل من يمشى على الغبراء
و به عين العقل لو نظروا * لروأه الراحة الكبرى
زيارت مكه
هنگام ورود به مكه گفتم : اى كسانى كه به مكه آمدهايد اين منم كه مهمانم و اين است زمزم و منى و مسجد خيف ، چه بسيار ديدگانم را مىماليدم كه بدانم اين آثار در بيدارى مىبينم يا در خواب .
يا قوم على مكة هذا انا ضيف * ذى زمزم ذى منى و هذا الخيف
كم اعرُك عينيى لاستيقن هل * فى اليقظة ما اراء ام هذا طيف
روح بخشى اى نسيم صبحدم * گوييا مىآيى از ملك عجم
تازه گرديد از تو داغ اشتياق * مىرسى گويا ز اقليم عراق
مردهى صد ساله يابد از تو جان * تو مگر كردى گذر بر اصفهان
غم و شادى
از سخنان يكى از صاحبدلان است كه : همانا يوسف عليه السلام پيراهنش را از مصر سوى پدرش فرستاد ، چرا كه همان پيراهن زمانى كه آلوده به خون بود ، آغازگر حزن پدر شد . يوسف خواست كه خوشحالى پدر از همان چيزى باشد كه مايه اندوهناكى او شد .
لذت دنيا
حسن بن سهل گويد : به لذتها نگريستم ديدم همه جز هفت چيز ملال آورند و آنها عبارتند از : نان گندم ، گوشت بره ، آب سرد ، لباس فاخر ، بوى خوش ، بستر خواب ، نگاه به