عشق
بوعلى سينا رسالهاى در عشق نوشته و مىگويد : عشق ويژه انسان نيست بلكه در همهى مواليد سه گانه از معدن و نبات و حيوان وجود دارد .
پند
بهرام گور تنها يك فرزند داشت و او هم پست همت بود و كنيزكان بر او چيره مىشدند . او فريفته كنيزكى شد . بهرام مطلع گرديد و به كنيزك گفت : به عاشقت بگو : من خود را در اختيار عاشقى قرار مىدهم كه عالى همت و بزرگوار باشد ، شاهزاده متأثر شد و دست از دون همتى برداشت تا سلطان گشت و از بهترين سلاطين شد در بيان نظرات شايسته و شهامت .
نظامى
چه خوش نازيست ناز خوبرويان * زديده رانده را در ديده جويان
به چشمى خيرگى كردن كه برخيز * به ديگر چشم دل دادن كه مگريز
به صد جان ارزد آن نازى كه جانان * نخواهم گويد و خواهد به صد جان
اعشى
ابوالفرج اصفهانى در جلد پنجم اغانى كه در قدس آن را مطالعه كردم ، مىنويسد : نام اعشى ، عبدالرحمن بن عبداللَّه است او با فاصله سيزده نسل به همدان مىرسد . اعشى شوهر خواهر شعبى فقيه است و شعبى نيز شوهر خواهر او بود . وى چند بار بر عليه حجاج بن يوسف مبارزه كرد و بر عليه او شعر مىسرود . بار آخر او را اسير كردند و به حضور حجاج بردند . حجاج پس از شكر بهخاطر دست يافتن بر اعشى ، گفت : تو همان نيستى كه چنين گفتهاى و مردم را به جنگ تشويق مىكردى ؟ سپس به تمسخر مصراعى از آخر اشعار او خواند و به جلاد فرمان داد تا گردنش را بزنند .
اعشى مدت زمانى طولانى در شهرهاى ديلم اسير بود . شبى دختر كسىكه اعشى اسير او بود نزد او آمد و به او اظهار تمايل كرد . اعشى نيز تا صبح هشت بار با او مقاربت كرد . دختر پرسيد شما مسلمانان هميشه چنين هستيد ؟ اعشى پاسخ مثبت داد . گفت : اگر تو را آزاد كنم مرا به همسرى انتخاب مىكنى ؟ اعشى گفت : آرى . شب بعد با هم فرار كردند . يكى از شاعران مسلمان در بارهى او گفته است : كسىكه ثروتش مايه نجات او شود ، قبيله همدان است كه آلت آنها باعث نجاتشان شود .
فمن كان يفديه من الاسر ماله * فهمدان يفديها الغداة ايورها