عشق
حكيمى گويد : عشق الهامى شوقى است كه خدا بر هر صاحب روحى عطا مىكند تا او آنچه براى غير حاصل نمىشود ، بدست آورد .
دوستى در دنيا
نويسنده كتاب اغانى مىگويد : روزى علويهاى ديوانه ، بر مأمون داخل شد و مىرقصيد و كف مىزد ، و اين دو بيت را مىخواند :
انسانى را دوست دارم كه از جفاى من نرنجد ، از سايه دوستى خوشم مىآيد كه اگر كدورتى ايجاد كنم ، دست از نيكى بر ندارد .
مأمون و ساير اهل مجلس از ترانه خوانان و ديگران ، صداى او را شنيدند و آفرين گفتند .
مأمون او را خواند و از او خواست تا شعرش را بار ديگر بخواند . وى نيز در پى اصرار مأمون تا هفت بار شعر را خواند . مأمون به وى گفت : اين خلافت را از من بگير و دوستى كه تو وصف كردى به من بده .
عذيرى من الانسان لا ان جفوته * صفالى و لا ان صرت طوع يديه
و انى لمشتاق الى ظل صاحب * يروق و يصفو ان كدرت عليه
نكوهش گنهكار
ابونواس گويد : داخل خرابهاى شدم ، كنار ديوار خيكى پر از آب بود ، مرد نصرانى را ديدم كه خوابيده و سقايى بر او افتادهاست ، چون مرا ديد از روى نصرانى بلند شد و خيكش را برداشت و گريخت .
نصرانى بدون اينكه خجالت بكشد ، برخاست و شلوار خود را بالا كشيد و مىگفت : اى ابونواس خوددارى كن از اينكه كسى را در اين حال سرزنش كنى ؛ چرا كه ملامت او را بيشتر به گناه وادار مىكند . ابونواس مىگويد : من از كلام او اين مصرع را فهميدم كه : دع عنك لومى فانّ اللوم اغراء .
دوست
عمر بن سعيد گويد : شبى كه من به اتفاق چهار هزار سرباز مأمور حفاظت از بارگاه مأمون بودم . مأمون را ديدم كه با چند پسر بچه و زن از كاخ بيرون رفت ؛ مرا نشناخت و پرسيد كيستى ؟ گفتم : عمرو . گفت : خدا تو را عمر دهد ؛ گفتم : ابنسعيد . گفت : خدا تو را سعادتمند كند ؛ گفتم : ابنمسلم . گفت : خدا تو را سلامت دهد و سپس گفت : از اول شب نگهبان