تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكشكول (كشكول) (با ترجمه روان و فهرست موضوعى) (فارسى) — صفحة 343

مساهمون:

ص٣٤٣
مطمئن باش وى خدا را نمىشناسد . و از حقيقت محبت بىخبر است ، او نزد خود صورت جوانى را مىبيند كه او را خدا خوانده‌است ، و چون فريفته رخسار او شده‌است كف مىزند و . . . چنان كه گاهى لباس او پر از منى مىشود و عده‌اى احمق نيز اطراف او هستند و آنان به‌خاطر رقت قلبشان اشك از چشمشان جارى مىشود . صاحب كشاف در اينجا به بررسى محبت پرداخته و مىگويد : محبت ادراك كمال است چون تنها مؤثر در هستى است . و البته هر مقدار ادراك تمام‌تر و كامل‌تر باشد ، و ادراك كننده بيشترين اثر را از كمال بپذيرد ، محبت تمام‌تر مىشود . سپس مىگويد : اگر با دقت تأمل كنى ، محبت را در تمام موجودات جارى مىبينى و آغاز و پايان همه را بر مدار محبت مىبينى . بحث ما در باره‌ى محبت نبود و اين قسمت استطراداً بيان شد كه اگر بحثى در باره‌ى محبت داشتيم ، با اينكه در اين باره ضعيف هستم چيزهايى گفتم كه دلها را متحير مىساخت و پوست را از مغز جدا مىكرد . از سوى ديگر بيان اين سخنان در ضمن تفسير قرآن جهالت و بىادبى است آن هم از كسىكه در كنار خانه خداست . فخر رازى و عده‌اى ديگر نيز ذيل همين آيه ، به نكوهش صوفيان پرداخته‌اند .

تواضع

مردى ، ابوذر را دشنام داد . اباذر گفت : اى مرد بين من و بهشت گردنه‌اى است ، اگر بگذشتم از سخن تو باكى ندارم ولى اگر نگذشتم به بيشتر از آنچه گفتى سزاوارم .

دوستى و دشمنى

حكيمى به فرزندانش گفته است : فرزندانم با كسى عداوت نكنيد ، هرچند بدانيد ضررى از وى به شما نمىرسد . از دوستى با كسى پرهيز نكنيد هرچند بدانيد سودى از او عايد شما نمىشود . زيرا نمىدانيد چه وقت از دشمنى دشمن بايد ترسيد و چه وقت اميد به دوستى دوست داشت .

دعا براى گنهكار

ابوحازم صوفى در ايام حج در يكى از روزهايى كه وقوف در منى واجب است ، چشمانش به زنى زيبا روى افتاد كه صورتش را عريان كرده‌بود و زيباييش مردم را به فتنه انداخته بود . ابوحازم گفت : اى زن در مشعرالحرام هستى و مردم را از عبادتشان باز مىدارى ؟ صورتت را بپوشان . زن گفت : اى ابوحازم ، من از كسانى هستم كه شاعر در باره‌ى آنها گفته است :
اماطت كسا الخز عن حر وجهها * وارخت على المتنين بردا مهلهلا