زن
زنى زشترو از كنار ديوجانس گذشت . ديوجانس به او گفت : اى زن ، نظرگاه مردان پس از آزمايش است و آزمايش زنان پس از نظرگاه ، زن خجل گرديد .
زنى را سيل برد . وقتى چشم ديوجانس به او افتاد به يارانش گفت : اين جاى مَثَل معروف است كه مىگويد : شر را رها كن كه شر به آب شر ( سيل ) شسته شود .
زنى آتشى بدست گرفته و با خود مىبرد ، ديو جانس گفت : حامل شرتر از محمول است .
زنى خود را آراسته بود و در روز عيدى بيرون آمد . ديو جانس گفت : آمدهاست تا خود را به ديگران بنماياند نه اينكه چيزى ببيند .
زنى نوشتن مىآموخت ، ديوجانس گفت ، سمى است كه زهر مىآشامد .
اسكندر
گويند اسكندر شبى دوستانش را خواست كه ستارگان را به آنها بياموزد . مشغول معرفى ستارگان بود كه بر سر راهش در چاهى افتاد ، اسكندر گفت : هركس اظهار دانش در باره بالاتر از خود نمايد ، به جهل ماتحت دچار شود .
دنيا
از حسن بصرى پرسيدند دنيا را چگونه مىبينى ؟ گفت : انتظار گرفتاريهايش مرا از سرگرمى به آسايشهايش باز داشتهاست .
حسن بصرى نيز گفته است : اى آدميزاد ، تو گرفتار دنيا هستى ، به خوشيهاى در گذر آن خشنود شدهاى ، از روزيهاى نابود شدهاش خوشحال ، از حكومت فانى شدهاش شادمانى ، دائماً براى خود وزر و و بال حمع مىكنى ، و براى خانوادهات ثروت مىاندوزى ، وقتى مردى ، و بال را با خود به قبر مىبرى و اموال را براى آنها باقى مىگذارى .
وحشت ، انسان
از دِعبل شاعر پرسيدند وحشت چيست ؟ گفت : چه زيادند مردم ، نه چه كم هستند . خدا مىداند دروغ نگفتم ، چون چشم باز مىكنم و مردم را مىبينم ، يك تن موافق طبع خود نمىبينم .
ما اكثرالناس لا بل ما اقلهم * اللَّه يعلم انى لم اقل فنداً
انى افتتح عينى حين افتحها * على كثير و لكن لا ارى احداً