پند
نوف بكالى مىگويد : شبى على عليه السلام را ديدم از رختخواب برخاست و به ستارگان نگريست و فرمود : نوف خوابى يا بيدارى ؟ گفتم : يا اميرالمؤمنين بيدارم . فرمود : اى نوف خوشا به حال پارسايان كه از دنيا اعراض كردهاند و به آخرت روى آوردهاند . اينان زمين را سفره ، خاك را فرش ، آب را عطر ، قرآن را شعار و دعا را ابزار خويش مىدانند و دنيا را چون مسيح عليه السلام قرض الحسنه دادهاند .
اى نوف ، داود پيامبر عليه السلام در چنين ساعتى از خواب برمى خاست و مىگفت اين همان ساعتى است كه بنده خدا دست به دعا برنمى دارد مگر اينكه مستجاب شود . مگر اينكه دعا كننده ، خراج گير ، سردار سپاه ، سرباز ، طبل زن ، طنبورنواز باشد .
* در نهجالبلاغه آمدهاست : به خدا سوگند اگر شب را بر خار سعدان به بيدارى بگذرانم و مرا در زنجير كرده و كشان كشان ببرند بدان علاقمندترم از اينكه خدا و رسولش را در قيامت در حالى ملاقات كنم كه به بندهاى ستم كرده يا مالى را غصب كردهباشم . چگونه بهخاطر نفسى بر كسى ستم روا دارم كه به زودى كهنه شود و مدتها در دل خاك پنهان گردد .
به خدا برادرم عقيل از تنگدستى پريشان شده بود . نزد من آمد و يك من از گندم شما را از من مطالبه كرد . فرزندان او نيز از فقر ، رنگ صورتشان سياه شده بود كه گويا با نيل رنگ شدهاند . پى در پى برادرم عقيل مىآمد و همان درخواست را بيان مىكرد ، و من هميشه به سخن او گوش مىدادم ، گمان كرد بهخاطر او دين خودم را مىفروشم . روزى كه همين تقاضا را داشت ، پاره آهنى را گرم كردم و بهدست او نزديك نمودم ، خواستم عبرتى بگيرد .
عقيل چون انسان دردمند فرياد كشيد ، نزديك بود از گرماى آهن ، بدنش بسوزد ، با خود گفتم اى عقيل زنان بچه مرده به حالت تو بگريند ، از اين آهن كه انسان بهخاطر بازى داغ كرده مىهراسى و مرا به آتشى مىخوانى كه خداوند به غضب خويش افروختهاست . آيا شايسته است تو از پاره آهنى به ستوه آيى و من از آتش قيامت فرياد نكنم .
شگفت آورتر از حال برادرم عقيل ، شبى است كه كوبه در به صدا درآمد . كسى به خانهام آمد و هديهاى در پارچهاى گره زده بود ، حلوايى بود كه همواره از آن بدبين بودم ، كه گويا با آب دهان مار يا استفراغ آن خمير شده بود . از او پرسيدم ، اين هديه است يا زكات يا صدقه ؟
اگر صدقه باشد بر ما حرام است . در پاسخ گفت : نه زكات است ، و نه صدقه ، بلكه هديه است .