انس با خدا
هِرَم بن حيان گويد : نزد اويس قرنى آمدم . گفت : چه شده ؟ گفتم : مىخواهم با تو انس گيرم . اويس گفت : من كسى را نديدم كه پروردگارش را بشناسد و با بندهاش مأنوس گردد .
عطار
گم شد از بغداد شبلى چند گاه * كس بسوى او كجا مىبرد راه
باز جستندش زهر موضع بسى * در مخنث خانهيى ديدش كسى
در ميان آن گروه بىادب * چشمتر بنشسته بود و خشك لب
سائلى گفت اى بزرگ راز جوى * اين چه جاى تست آخر بازگوى
گفت اين قومند چونتر دامنان * در ره دنيا نه مردان نه زنان
من چو ايشانم ولى در راه دين * نه زنم نه مرد در دين آه از اين
گم شدم در ناجوانمردى خويش * شرم مىدارم من از مردى خويش
هركه جان خويش را آگاه كرد * ريش خود دستار خان راه كرد
همچو مردان كن دلى را اختيار * تا شود آن برتر از جان پيش يار
گر تو بيش آيى ز مورى در نظر * خويشتن را از بتى باشى بتر
مدح و ذمت گر تفاوت مىكند * بت گرى باشى كه او بت مىكند
گر تو حق ر ا بنديى بتگر مباش * ور تو مرد ايزدى آزر مباش
نيست ممكن در ميان خاص و عام * از مقام بندگى برتر مقام
بندگى كن بيش از اين دعوى مجوى * مرد حق شو عزت از عزى مجوى
چون ترا صد بت بود در زير دلق * چون نمايى خويش را صوفى به خلق
اى مخنث جامه مردان مدار * خويش را زين بيش سرگردان مدار
خمول
ابوربيع زاهد به داود طائى گفت : مرا موعظه كن . داود گفت : از دنيا روزه بگير و در آخرت افطار كن و چنانچه از شير مىگريزى از مردم بگريز .
* يكى از صاحبدلان مىگفت : اى برادران صفا ، اكنون زمان سكوت و نشستن در كنج خانه است .
*