فضيل مىگويد : من منت دارم بر كسىكه بر من بگذرد و سلام نكند .
* ابوسليمان دارانى ، خدايش بيامرزد ؛ گويد : وقتى ربيع بن خيثم بر در خانهاش نشسته بود ، سنگى به صورتش خورد و صورتش خونين شد . وى خون از چهره پاك مىكرد و مىگفت : خوب موعظهاى بود اى ربيع . برخاست و به خانه رفت و تا جنازهاش بيرون نياوردند از خانه خارج نشد .
* يكى از عرفا گويد با مردم كمتر معاشرت كنيد چه اينكه از حال خود در قيامت با خبر نيستيد چه اينكه اگر در قيامت كمتر تو را بشناسند بهتر است و رسوايى تو كمتر .
* رباب دختر امرءالقيس يكى از زنان امام حسين عليه السلام كه در كربلا با امام بود و سكينه از اوست . وقتى به مدينه آمد بزرگان قريش به خواستگارى او رفتند . وى نمىپذيرفت و مىگفت : پس از رسول خدا مرا پدر شوهرى نباشد . از آندم تا مرگش در محلى كه سقف و سايه نداشت زندگى كرد .
معراج
به مناسبت معراج پيامبر سرودهاند :
راه ز اندازه برون رفتهاى * پى نتوان برد كه چون رفتهاى
عقل در اين واقعه حاشا كند * عشق نه حاشا كه تماشا كند
خمول
ابنجوزى مىگويد : ابراهيم بن ادهم مأمور حفظ بوستانها بود ، روزى سربازى آمد و از او ميوه خواست . ابراهيم نداد . سرباز با تازيانه به سرش كوفت ، ابراهيم سرش را نزديك كرد و گفت : بزن سرى را كه همواره نافرمان بودهاست . سرباز او را شناخت و عذر خواست . ابراهيم گفت : آنكه سزاوار اعتذار بود در بلخ جاى گذاشتم .
* كسى به سهل گفت : مىخواهم با تو باشم . سهل گفت : وقتى يكى از ما از دنيا رفت آن يكى با كه همراه شود ، اكنون هم با همو همراهى كند .
*