مىكند پروانه ترك جان و مىسوزد روان * تا نبيند شمع خود را مجلس آراى كسان
*
اگر زمن طلبى جان چنان بيفشانم * كه آب در دهن حاضران بگردانم
*
مرا ز عشق نه عقل و نه دين و نه دنياست * چه زندگيست كه من دارم اين چه رسوايى است
حديث شوق همين بس كه سوختم بىدوست * سخن يكى است دگرها عبارت آرايى است
حسن دهلوى
در عرصات همچنان روى گشاده اندرآ * تا بدعا بدل شود دعوى دادخواه تو
هر گنهى كه مىكنى عذر كه مىكند طلب * اين همه طاعت حسن گرد سر گناه تو
مهرى
حل هر نكته كه بر پير خرد مشكل بود * آزموديم به يك جرعهى مى حاصل بود
گفتم از مدرسه پرسم سبب حرمت مى * در هركس كه زدم بى خود و لايعقل بود
خواستم سوز دل خويش بگويم با شمع * بود او را به زبان آنچه مرا در دل بود
دولتى بود ز وصل تو شبى مهرى را * حيف و صد حيف كه بس دولت مستعجل بود
ابوسعيد
آن يار كه عهد دوستدارى بشكست * مىرفت و منش گرفته دامن در دست
مىگفت دگر باره بخوابم بينى * پنداشت كه بعد از او مرا خوابى هست
خان احمد
از گردش چرخ واژگون مىگريم * وز جور زمانه بين كه چون مىگريم
با قد خميده چون صراحى شب و روز * در قهقههام و ليك خون مىگريم