تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكشكول (كشكول) (با ترجمه روان و فهرست موضوعى) (فارسى) — صفحة 116

مساهمون:

ص١١٦
چشم را از غير و غيرت دوخته * همچو آتش خشك و تر را سوخته گر پشيمانى برو عيبى كند * اول آتش در پشيمانى زند
گويند
دگر ز عقل حكايت به عاشقان منويس * برات عقل به ديوان عشق مجرى نيست
مولوى
اين ز ابراهيم ادهم آمده‌است * كوز راهى بر لب دريا نشست دلق خود مىدوخت آن سلطان جان * يك اميرى آمد آنجا ناگهان
آن امير از بندگان شيخ بود * شيخ را بشناخت سجده كرد زود خيره شد در شيخ و اندر دلق او * كه چسان گشته‌است خُلق و خلق او ترك كرده ملك هفت اقليم را * مىزند بر دلق سوزن چون گدا شيخ واقف گشت از انديشه‌اش * شيخ چون شير است و دلها بيشه‌اش دل نگهداريد اى بيحاصلان * در حضور حضرت صاحبدلان شيخ سوزن زود در دريا فكند * خواست سوزن را بآواز بلند صد هزاران ماهى اللهئى * سوزن زر در لب هر ماهئى سر برآوردند از درياى حق * كه بگير اى شيخ سوزنهاى حق رو به دو كرد و بگفتش اى امير * اين‌چنين به يا چنان ملك حقير اين نشان ظاهر است اين هيچ نيست * گر به باطن در روى دانى كه چيست سوى شهر از باغ شاخى آورند * باغ و بستانرا كجا آنجا برند خاصه باغى كاين فلك يك برگ اوست * آن همه مغز است و دنيا جمله پوست بر نمىدارى سوى آن باغ گام * بوى آن درياب و كن دفع زكام تا كه آن بو جاذب جانت شود * تا كه آن بو نور چشمانت شود پنج حس با يكديگر پيوسته‌اند * رسته اين هر پنج از شاخى بلند چون يكى حس غير محسوسات ديد * گشت غيبى بر همه حسها پديد چون ز جو جست از گله يك گوسفند * پس پياپى جمله زان جو برجهند گوسفندان حواست را بران * در چراى اخرج المرعى چران تا در آنجا سنبل و ريحان خورند * تا بگلزار حقايق پى برند اى ز دنيا شسته رو در چيستى * در نزاع و در حسد با كيستى
الكشكول (كشكول) (با ترجمه روان و فهرست موضوعى) (فارسى) — صفحة 116 | الشيخ البهائي العاملي / على غضنفرى