چشم را از غير و غيرت دوخته * همچو آتش خشك و تر را سوخته
گر پشيمانى برو عيبى كند * اول آتش در پشيمانى زند
گويند
دگر ز عقل حكايت به عاشقان منويس * برات عقل به ديوان عشق مجرى نيست
مولوى
اين ز ابراهيم ادهم آمدهاست * كوز راهى بر لب دريا نشست
دلق خود مىدوخت آن سلطان جان * يك اميرى آمد آنجا ناگهان
آن امير از بندگان شيخ بود * شيخ را بشناخت سجده كرد زود
خيره شد در شيخ و اندر دلق او * كه چسان گشتهاست خُلق و خلق او
ترك كرده ملك هفت اقليم را * مىزند بر دلق سوزن چون گدا
شيخ واقف گشت از انديشهاش * شيخ چون شير است و دلها بيشهاش
دل نگهداريد اى بيحاصلان * در حضور حضرت صاحبدلان
شيخ سوزن زود در دريا فكند * خواست سوزن را بآواز بلند
صد هزاران ماهى اللهئى * سوزن زر در لب هر ماهئى
سر برآوردند از درياى حق * كه بگير اى شيخ سوزنهاى حق
رو به دو كرد و بگفتش اى امير * اينچنين به يا چنان ملك حقير
اين نشان ظاهر است اين هيچ نيست * گر به باطن در روى دانى كه چيست
سوى شهر از باغ شاخى آورند * باغ و بستانرا كجا آنجا برند
خاصه باغى كاين فلك يك برگ اوست * آن همه مغز است و دنيا جمله پوست
بر نمىدارى سوى آن باغ گام * بوى آن درياب و كن دفع زكام
تا كه آن بو جاذب جانت شود * تا كه آن بو نور چشمانت شود
پنج حس با يكديگر پيوستهاند * رسته اين هر پنج از شاخى بلند
چون يكى حس غير محسوسات ديد * گشت غيبى بر همه حسها پديد
چون ز جو جست از گله يك گوسفند * پس پياپى جمله زان جو برجهند
گوسفندان حواست را بران * در چراى اخرج المرعى چران
تا در آنجا سنبل و ريحان خورند * تا بگلزار حقايق پى برند
اى ز دنيا شسته رو در چيستى * در نزاع و در حسد با كيستى